تبليغاتX
از نسل آزادی
شعر و ادبیات
 پدرو سالیناس شاعر مدرنيست قرن بیستم

pedro Salinas

نمي خواهم براي زيستن
جزاير، قصرها و برجها را.
چه لذتي فراتر از
زيستن در ضماير!

 اكنون دگربر كن لباست را
نشانيها و تصاوير را .  
من،
 تورا اينگونه نمي خواهم
هماره در هيبت ديگري،
دخترِ هميشه از چيزي.
تو را ناب مي خواهم ، آزاد
تو؛ بي هيچ كاستي .
مي دانم آنگاه كه بخوانم تورا ميان همه جهانانيان،
تنها تو، تو خواهي بود.
 و آنگاه كه بپرسي مرا،
 اوكه تو را مي خواند كيست؟
او كه تو را از آن خويش مي خواهد .
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوين را ، تاريخ را.
همه چيز را درهم خواهم شكست
تمامي آنچه را كه پيش از زادن بر من آوار كرده‌اند.
   
و به گاه ورود  به گمنامي و عرياني ابدي سنگ و جهان
تو را خواهم گفت :
”من تو را مي خواهم ، اين منم.“
                                                                                ازكتاب : (صدايي وامدارتو)
|+| نوشته شده توسط درویش در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 

·                                 دو شعر از مجموعه (اشعاري براي صلح)پل الوار


 
همه زنان ، شوهرهايشان را بازيافته اند
آنها از آفتاب برميگردند
چه گرمايي با خود دارند!
مي خندند و به آرامي سلام مي كنند
پيش از آن كه محبوبه هاشان را در آغوش گيرند

 2

ميز گرد خانه ام
به تمام رفيقان جهان مي ارزد
دوستان!
چرا كه زن و بچه هايم
گرد آن نشسته اند.

 

·                                 شعري از مجموعه (ققنوس)

و يك لبخند
شب هميشه به تمامي شب نيست
چرا كه من ميگويم
چرا كه من مي دانم
كه هميشه
در اوج غم يك پنجره باز است
پنجره اي روشن
و هميشه هست،
روياهايي كه پاسباني مي دهند
آرزويي كه جان مي گيرد
گرسنگي كه از ياد مي رود
و قلبي سخاوتمند
و دستي بخشنده
دستي گشوده
و چشم هايي كه مي پايند
و زندگي
يك زندگي براي با هم بودن
هميشه هست

 

·                                 از مجموعه (مردن ـ نمردن 1924)

شيدا

روي پلك هايم ايستاده
موهاش توي موهايم
شكل دست هاي من شده
رنگ چشم هاي من
توي سايه ام گم مي شود
مثل سنگي در سينه آسمان
و چشم هايش هميشه باز است
چشم هايي كه خواب را از من ربوده
روياهايش توي دشت نور
خورشيد ها را تبخير مي كند
به خنده مي اندازد مرا
مي گرياند
باز مي خنداند
به گفتن وادارم مي كند
بي آن كه چيزي براي گفتن داشته باشم.

 

·                                 انصاف

از انگور، شراب
از زغال، آتش
از بوسه، انسان مي آفرينند
اين قانون شيرين آدم هاست

به رغم فقر
به رغم جنگ
به رغم خوف مرگ
خود را وارسته مي دارند
اين قانون دشوار انسان هاست

آب را به نور
رويا را به واقعيت
دشمني را به دوستي بدل مي كنند
اين قانون پر شور انسان هاست
قانوني كهنه ، قانوني نو
كه به سوي كمال مي رود
از ژرفاي دل كودكان
تا علت علت ها.
|+| نوشته شده توسط درویش در شنبه سی ام آذر 1387  |
 تاثیر آثار صادق هدایت در اروپا
 


آندره روسو

برگردان: حسن قائميان


 

  انتشار ترجمة فرانسوي کتاب « بوف‌کور» صادق هدايت توسط روژه لسکو (Roger Lescot ) در محافل ادبي فرانسه بيش از حد و انتظار و پيش‌بيني مورد استقبال واقع شده است. اين ترجمه که در حدود سال 1320 براي چاپ آماده شده و مترجم آن ترجمه را به نظر خود نويسندة فقيد رسانيده بود تاکنون به سبب اشکالات مختلف به طبع نرسيده بود و فقط دو ماه قبل در پاريس انتشار يافت.
  عده‌اي از اديبان و نويسندگان بزرگ فرانسوي در مجلات ادبي اين کتاب را ستوده و نويسندة فقيد ايراني را در زمره نويسندگان مهم دنيا شمرده‌اند. از جمله آندره برتون Andre Breton سردستة گروه سوررآليست در مجلة Le Medium( شمارة ماه ژوئن) شرحي زير عنوان « نيلوفر کبود» نوشته و « بوف‌کور» را شاهکار شمرده و در رديف کتاب Aurelia تأليف ژرار دو نروالG.de Nerval  و گراديواGradiva تأليف ژنسن Jensen قرار داده است.
  به علاوه در شمارة ماه ژوييه مجلة Deiense de la paix داستان « داش آکل» ترجمه و انتشار يافته است. مجلة جديد‌التأسيس Bizarre نيز در شماره اول خود ترجمة داستان ديگري را از آثار هدايت درج کرده است.
  از جمله تقريظ‌ها و انتقادهايي که بر ترجمه کتاب« بوف‌کور» نوشته شده مقالة آندره روسو A.Rousseaux منتقد معروف ادبي است که در شمارة 18 ژويية ( 27 تير ماه) نامة هفتگي فيگارو و ادبي Le Figaro Litterair درج شده است و ما براي اطلاع خوانندگان سخن از نظر اين منتقد معروف دربارة کتاب« بوف‌کور» ، عين اين مقاله را که توسط آقاي قائميان ترجمه شده است در ذيل درج مي‌کنيم:


 

صادق هدايت و شاهکارش
  تصور مي‌کنم صادق هدايت، نويسندة ايراني، براي بسياري از خوانندگان نامکشوف باشد. همان‮طور که براي خود من نيز تا چندي پيش چنين بود. ولي به عقيدة من تأثير وحي‌‌آساي بوف‌کور، شاهکار او، به خوبي کافي است که در نظر ما هدايت را، در همان اولين برخورد، در زمرة بليغ‌ترين و پرمعني‌تري نويسندگان عصر قرار دهد. آقاي روژه لسکو که هدايت را در زبان فرانسه به ما شناسانده است، اظهار مي‌کند که بين آثار ماندني نيم قرن اخير ايران کتاب بوف‌کور در رديف اول جاي دارد.
  من از اين حد فراتر مي‌روم: به نظر من اين رمان به تاريخ ادبيات قرن ما وجه امتياز خاصي بخشيده است، مانند رومان دادخواست کافکا. با اين تفاوت که آن چه را کافکا نتوانسته بود به دست آورد، هدايت توانسته است، يعني هدايت موفق شد نوشته‌‌هاي چاپ نشدة خود را پيش از خودکشي بسوزاند. اين نويسنده که از دنياي ما رخت به عالم ديگر کشيده است، تقريباَ دو سال پيش در پاريس به زندگي خويش پايان داده است.
  هدايت در 17 فوريه 1903 در تهران متولد شد. نوة اديب معروف رضاقلي‌خان هدايت بود. ولي اين وراثت سبب نشد که هدايت از ادبيات سرشناس شود، هرگز. روژه لسکو وي را چنين معرفي مي‌کند:
  استقلال فکري، فروتني، صفاي روح او سبب شد که وي يک زندگي بي‌نام و نشان و دردهاي يک فرد برگزيده‌اي که از هر گونه سازشي سرباز مي‌زند، براي خويش انتخاب ‌کند. نرم‌دلي فوق‌العادة او، ذوقي که هميشه جنبة مضحک چيزها را بي‌درنگ در مي‌يافت و همچنين گذشت او نسبت به کساني که وي آن‌ها را دوست مي‌داشت، بيزاري او را از اين دنيا تعديل مي‌کرد.
  هدايت تحصيلات خود را در فرانسه انجام داده است و در آن جا از همان نخستين سال‌هاي جواني در صدد خودکشي بر‌آمده بود.
  آيا وي يکي از شرقياني که به کشور خود پشت پا زده، شيفتة باختر مي‌شوند و در نتيجه راجع به سرنوشت خويش دچار دودلي مي‌گردند نبود؟ هدايت با سنت‌هاي کشور خويش، با فرهنگ توده، با عادات رسوم عامه و همچنين با اسرار کيش و آيين ميهن خود که برخي از خرافات و اثرات روحي آن با بقاياي معتقدات معنوي ايران باستان تطبيق مي‌کرد، همزيستي داشت. ولي دلهرة دنياي جديد و نوميدي سخن‌سرايان بدبين و نفرين‌زده را از غرب آموخته بود. مانند آنان- و نيز مانند خيام که طبق آن چه به ما گفته‌اند، تنها شاعر کشورش بود که هدايت دوست مي‌داشت- تيره‌بيني خود را نسبت به اين جهان در نوشته‌هاي خويش منعکس مي‌ساخت. داستان‌هايي عجيب و رمان‌هاي شگفت‌انگيز مي‌نوشت. انتشار اين نوشته‌هاي تهور‌آميز در ايران آن زمان سروصدا به پا مي‌کرد. نويسنده فقط چند نسخة از آن‌ها را به دوستان نادر خود مي‌داد. هدايت سال‌هاي غم‌انگيزي را در تهران گذراند. 1935 به هندوستان رفت و آن کشور نظرش را بسيار جلب کرد. بوف‌کور نخستين بار در سال 1936 در بمبئي در نسخه‌هاي پلي‌کپي شده منتشر شد، تأثير هند در اين کتاب مشهود است.
  من از خلال اين شرح حال کوتاه چنين استنباط مي‌کنم که هدايت در جستجوي عالي‌ترين تمدن‌هاي جهان بود تا مگر در آن منابع يک زندگي شايسته‌اي را باز يابد. پاريس را تا آن حد دوست داشت که سنگ‌هاي آن را بوسيده بود.
  آيا وطن خود او يکي از مهد‌هاي بشريت نبود؟ اما در زمينة تاريخ و فرهنگ قديم چيزي هدايت را تهييج و راضي نمي‌کرد. بي‌شک مسئلة مهم عصر ما بود که فکر او را شديداَ به خود مشغول داشته بود، يعني مسئلة اساسي بهبود وضع زندگي بشري بر پاية حقيقت انساني که از نو پيدا شده است.
  از اين نظر وي با انقلابيون اصيل عصر ما، پيشوايان مسيحي و سخن‌سرايان سوررئاليست نزديکي فکري داشت. البته از گمان‌هاي فريبنده و آرزوهاي واهي حاصل از جنگ جهاني اخير و دگرگوني‌هاي ناشي از آن نيز بي‌نصيب نمانده بود. زماني به يک انقلاب اثربخشي در کشور خويش ايمان يافته ولي پس از يک آزمايش سياسي بيش از پيش زده شد. تنها يک راه برايش مانده بود و آن گريز کامل، گريزي که نوميدي فروبسته‌‌اي وي را به سوي آن مي‌راند. از سال‌ها پيش موضوع برخي از آثار او، آثاري که دنيا را به نيستي ننگيني محکوم مي‌کرد و ما يکي از آنها را در اين جا خواهيم ديد- همين گريز يا به قول خود او گريز از دنياي« رجاله‌ها » بود.
  در پاريس وي عزم نهايي خود را به سوي اين گريز جزم کرد. پس از چند ماه اقامت، در نهم آوريل با گشودن شير گاز در آپارتمان کوچکي که در کوچة شامپيونه اجاره کرده بود، براي هميشه از اين جهان در به روي خويشتن بست. خاکستر نوشته‌هاي چاپ نشده‌اش را در کنار جسدش يافتند1 لبخند سرگشته‌اي بر چهرة او ديده مي‌شد.
  تصور مي‌کنم که ذکر اين اطلاعات مختصر دربارة زندگي نويسنده لازم بود تا بتوان پي برد که اين کتاب وحشتناک و شايان تحسين چيزي نيست که بي‌هيچ اساسي به وجود آمده باشد. اين خيال‌پردازي يک سرگرمي و تفنن ادبي نبود، هرچند، به طوري که خواهيم ديد بسيار عالمانه تنظيم شده است. بوف‌کور محصول نيروي فشردة ادبي داستان سرايي است که از آن براي رهانيدن خويش از دنيايي که خود را در آن زنداني مي‌ديد مانند پناهگاهي استفاده کرده است.
  اگر اين بناي معظم رؤياها، رؤياهايي که گاه با انقلاب نفساني توأم است، به کابوس قطعي تبديل مي‌يابد براي اين است – و به خصوص آن را تکرار مي‌کنيم- که نوميدي صادق هدايت را درماني نبود. اگر وي از اين زندگي توقعي نداشت در زندگي هيچ دنياي ديگري نيز اميد تسلي خاطري نداشت. از اين لحظه است که درهاي دنياي بيهوده و نفرت‌انگيز ما مي‌تواند رو به دايره‌هاي بيش از پيش خيالي باز شود که در آن عناصر بيهودگي و بيزاري به وسيلة مناظر رؤيايي مشوب‌کنندة ذهن به آدم دهن کجي مي‌کنند. عالم ماورايي که در دنياي نيم مردة خواب آغاز مي‌شود، جهنم زميني را در جهنم بي‌پايان ديگري فرو مي‌ريزد و ديگر هرگونه تلاش رؤيايي گام تازه به سوي جنون است.
  آدم به ياد جنون ژرار دو نروال مي‌افتد، هر چند رؤيايي که در بوف‌کور در پي هم مي‌آيند بي‌شک از حوادثي چنان مشخص و معين که نويسندة اورليا با آنها روبه‌رو شده بود، ناشي نگرديده است. نيروي خلق و ايجاد هنري در بوف‌کور سهمي بزرگ دارد و خواننده را به ياد آثار تخيلي رمانتيک‌هاي آلمان و يا برخي داستان‌هاي ادگارپو مي‌اندازد. به علاوه ممکن است نفوذهايي از اين نوع از جانب غرب در پرورش هنري صادق محل خاصي داشته باشد ولي آن چه توانسته است اين کتاب را به نقطة ختامي برساند که حس تحسين ما را چنين برمي‌انگيزد به چيزي جز به الهامات شخصي بستگي ندارد. نگراني هميشگي براي رهانيدن خويش از اين دنياي تحمل‌ناپذير و خشم ناشي از مشاهدة اين که شخص خواه و ناخواه به آن بسته است، بر سراسر اين رؤياهاي شگفت‌انگيز حکم روايي دارد.
  از تخيلات يک افيوني برخاستن، زمان و مکان را بازيچة خود قرار دادن، مسير زندگي پيشين را با روشن‌بيني جنو‌ن‌آميزي از نو پيمودن، با تبديل شخصيت خويش روبه‌رو شدن طوري که خود را واقعاَ شخص ديگري يافت، هيچ يک ساختة نويسنده نيست فقط شايد وي با زبردستي کامل از آنها استفاده کرده باشد. اين درهم ريختگي قاعدة اساسي دنيايي است که ما را از دنياي خود بيرون کشيده در دنيايي ديگر که انعکاس ناگواري از دنياي خودمان است جاي مي‌دهد.
  اين نغمة عشق يک مرده که از زبان شخصيت دوگانه‌اي سروده مي‌شود و قسمت اول کتاب را تشکيل مي‌دهد نخواهد توانست نه عشق و نه مرگ را جاويداني بخشد. بيهوده است اگر دو چشم زني مانند دو ستاره، با نگاهي فوق طبيعي در ميان رؤياهاي مرگ‌آلود مي‌درخشد. شايد اين نگاه مي‌توانست خورشيد دنياي ديگر گردد به شرطي که شخص در آن دنيا بر اثر مواجهه با اسرار مرگ‌آوري خويش را دچار خفقان احساس نمي‌کرد. اين اسرار که کليد آن در قسمت اول از دست ما به در مي‌رود در دنيايي غير حقيقي که به آنها زيبايي افسانه‌اي شگفت‌انگيز مي‌بخشد در نظر ما متموج است. حتي قسمت‌هاي شوم اين کتاب به علت تعلق داشتن به عالم ماورايي که نويسنده از رؤياي خود به ظهور مي‌رساند در اقصي درجة زيبايي و کمال است. وقت تسلي خاطري موجود نيست عالم اشباح مي تواند براي يک قلب شوريده پناهگاهي باشد. ولي حقيقت اين است که مطلب راجع به روحي زهر آلود است، چيزي که دنبالة داستان براي ما آشکار خواهد کرد.
  اکنون بايد بکوشم خود را در هنر سحار و پر از لطف نويسنده وارد کنم. قبلاَ به اين نکته که بوف‌کور در نظر من تا چه حد با آثار تخيلي استادان غرب پيوند دارد اشاره کرده‌ام ولي اين کتاب رشتة درهم پيچيده و سحر‌انگيزي است که از يک داستان کامل شرقي گشوده شده است. نويسنده خود از مردم ايران بود و با آن چه به عادات و رسوم مردم ايران راجع است، آشنايي کامل داشت، مانند مراسم و تشريفات مذهبي، شناسايي محل‌هاي خاص، تحمل صحنه‌هاي در عين حال غم‌انگيز و خنده‌آور زندگي روزانه، زبان شيريني که با ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات تزيين يافته است، گويي لازم بود که وفاداري باستاني به کيش ايران آرامش خاطر عادي را از صحنة دل هدايت بزدايد و وي آماده گردد که با کلية وسايل به جهان نامريي روي آورد، هند را بشناسد و بتواند افسون‌هاي آن کشور را با حکمت ايران باستان بياميزد و خلاصه در ضمير خويش صادق هدايتي به تمام معني و عطش سيراب نشدني براي دنياي نامريي و دست نيافتني به وجود آورد. از اين روست که داستان‌هاي او تحت تأثير مواد مخدر، که پيش از فرسودن، بي‌خبري و سرمستي مي‌آورد، مرتباَ به رؤياهاي احلام‌انگيز تبديل مي‌يابند. ولي وي با آهنگ ملايمي که مخصوص قصه‌‌سرايان شرقي است آنها را براي ما بيان مي‌کند. برخي از ترکيبات در بيان او به طوري طبيعي تکرار مي‌شوند چه اين تکرار بر کيفيت و ارزش شاعرانة آنها مي‌افزايد، به اين ترتيب در نوشته‌هاي ادبي او که شامل شرح وقايعي است، کلماتي به کار برده مي‌شود که صرف تکرار آن نيروي تذکار فوق‌العاده‌اي بر شنونده اعمال مي‌کند. حتي مواردي هست که شخص منتظر آن چيزي که ظاهر شده است نبود و اين کلمة ادا شده است که به آن ظهور و بروز بخشيده است. در يک قصة معمولي آن چه گفته مي‌شود فقط براي يک بار است ولي همان فرمول گفته شده طوري طنين مي‌اندازد که گويي ما آن را هرگز نشنيده‌ايم و ناگاه لحظه‌اي را به ياد مي‌آورد که با لحظة سابق در عين حال هم متفاوت است و هم با آن شباهت دارد، اين است که پردة زمان را به وضع عجيبي جا‌به‌جا مي‌کند. بين آن چه ناگهاني است و آن چه ناگهاني بوده و يا خواهد بود، رابطه‌اي برقرار مي‌شود که از آن، برخلاف موقعي که هنوز حدود گذشته و آينده از ميان نرفته عليت شمرده مي‌شود، وحدت مرموزي به وجود مي‌آيد. بين بيداري و خواب، بين جريان زندگي و ظهور مرگ، گاه آدمي پرتوي مي‌بيند که يکي از اين روابط اضطراب‌انگيز را که وي تجلي مي‌نامد، رسم مي‌کند. در رمان صادق هدايت از پرتوهاي دزدانه که نسج زماني را مي‌درند، اثري نيست. اين سرگذشت گويي از پرتوهاي مکاشفه، که روزهاي تشويش‌انگيز بي‌شماري بين زندگي و مرگ احداث مي‌کنند متخلخل است. وقتي يک تکرار شگفت‌انگيز لفظي در محلي تازه و لحظه‌اي جديد ظهور غير عادي يک واقعه و يا يک وضع را که عادات دنيوي ما به جاي ديگر مربوط مي دانست سبب مي‌شود هر يک از اين پرتوها درخشيدن آغاز کنند.
  قسمت دوم اين کتاب شمة ديگري از زندگي نويسنده است که بر قسمت اول مقدم مي‌باشد و به اندازه‌اي از آن دور است که رؤياهاي آن در فواصل قرون و اعصار گسترش مي‌يابند. همان‮ قدر که يادبود اوليه وهم‌آلود بود به همان قدر شرح بعدي حقيقت‌پرداز، دردناک و حاوي طعن و لعن شديدي نسبت به وضع نفرت‌‌انگيز و چرکين بشري است. در اين هنگام است که طنين‌هايي شروع مي‌شود و نوعي يادبود ابدي را برمي‌انگيزد. بايد گفت که مترجم از عهدة برگردانيدن مفاهيم متن اصلي کتاب به خوبي بر‌‌‌آمده است و لذا ترجمة او از حد يک ترجمة معمولي بسي بالاتر قرار دارد. ما مي‌توانيم تشخيص بدهيم که بوف‌کور در زبان فارسي يک شاهکار سحر بيان و زيبايي لفظي است ولي دقت و زبردستي آقاي روژه لسکو توانسته است اين سحر و زيبايي را در شاهکار ديگري انتقال دهد. لذا کلماتي که ما پيش‌تر شنيده‌ايم ما را تحت تأثير قرار مي‌دهند و با احساساتي که به ما دست مي‌دهد با وحشت خود را با آنها آشنا مي‌يابيم: نيلوفر کبود، طعم تلخ خيار يا منظرة خانة هندسي شکل که بي‌صاحب و غير بشري به نظر مي‌رسند مانند تابلويي از ژان پير کاپرون... آيا مرده‌اي که سعي مي‌شود با هم‌آغوشي سرد در دنياي ديگر به تصرف در‌آيند انعکاس رؤيايي عشق وجود زيبايي نيست که وصال خود را از بيچارة ملامت‌زده‌اي دريغ داشته است؟ آيا اين همه خواب‌هاي وحشت‌آور و مرگ‌بار، پيکري که تکه‌تکه شده است، اسب‌هاي نعش‌کش، از احساسات نهاني و پيش‌پا‌افتاده‌اي که در کوچه و خيابان و يا در برابر دکان قصابي دست مي‌دهد ناشي نشده؟ ولي دنياي آغشته به کرم که در کشاکش اين احساسات پيکر را در بر گرفته است نمايندة مجموع نفرت و نااميدي است که با آن دايرة تخيلات نويسنده کاملاَ بسته مي‌شود.
  خوشا به حال شوريدگاني که به عالم ديگر مي‌گريزند، در اين جا عالم رؤيا قلمرو و مرگ ديگري است. آخرين صورت اين پريشان خاطري نگراني از پيکري است که خونش جاري شده و منعقد مي‌گردد و ديگري است که کرمان آن را طعمة خويش قرار داده‌اند. آيا رؤياي عشق سرگشته‌‌اي که رمان با آن شروع شده است، تکاپوي هم‌آغوشي با غير از يک مرده بود؟ بي‌شک نه. تا آن جا که اين مرده است که زنده را به سردي و نابودي مي‌کشاند، همان سان که مرگ صادق هدايت حياتي را ربوده است که هيچ اميدي قادر به نجات آن نبود.
25 فروردين 1331


 

1 –هدايت مدتها پيش از خودکشي قسمت اعظم آثار چاپ شده خود را از ميان برده بود. روزهاي پيش از حرکت او به پاريس زنبيل زير ميز بزرگ اتاقش از اوراق درهم دريده پر شده بود. در پاريس نيز همان طور که يکي از ايرانيان مقيم آن جا سال پيش در يکي از نشريه‌هاي تهران، « کبوتر صلح» شرح داده بود، هدايت آثاري را که با خود برده بود و يا احياناَ در پاريس نوشته بود همه را پيش از خودکشي از بين برد ، مگر« قضيه توپ مرواري» و« البعثةالاسلاميه في بلادالافرنجيه» را، چه نسخه‌هايي از اين دو در اختيار کسان ديگر بود و از ميان بردن نسخه‌هاي تجديد نظرشده آنها سودي نداشت، جز اين که نسخه هاي ناقصي از آنها باقي مي‌ماند. پس از خودکشي هدايت در اتاق او کوچکترين اثري از هيجانات فکري پيش از مرگ يا کمترين نشانه‌اي از توجه او به مسايل مربوط به اين دنيا، به شخص خود او و آثار او يافت نمي‌شد. مسلما منظور نويسنده اين مقاله بيان اين نکته است که به راستي هدايت پيش از مرگ آثار چاپ نشده خود را موفقانه نابود کرده بود و در کنار جسد او در حقيقت جز خاکستر اثارش چيزي بر جاي نبود( ق).


 

نقل از کتاب: صادق هدايت در بوتة نقد و نظر – گردآوري مريم داناي برومند – انتشارات بوم
حروف‮چين: شراره گرمارودي


 

|+| نوشته شده توسط درویش در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  |
 دیوار ( داستان کوتاه )
 

آجراوّل ؛

-خدمتتون عرض کنم این برجی که من می سازم ،زلزله که سهله،بمب اتم هم نمی تونه
تکونش بده.


"مرد نیشخند تلخی می زنه"
چند وقتیه سقف اتاق نشت کرده. شبایی که بارون می یاد از صدای چک چک آب خوابمون نمی بره

آجر دوّم ؛

-البته بنده به اتفاق خانوم تصمیم گرفتیم برای استفاده از آب و هوای تمیز، اینجا رو پیش خرید کنیم.عجله ای هم برای تحویل گرفتن نداریم.ولی دلمون می خواد تا بهار نقل مکان کنیم تا از محیط سرسبزاینجا استفاده ببریم.


"خنده تلخ مرد روی صورتش محو میشه"
مهلتی که صاحبخونه برای تخلیه داده تموم شده،باید بگردم دنبال خونه وگرنه....

آجر سوّم ؛

-شما اینجا در طبقات از هر نوع امکانات رفاهی از قبیل استخر،سونا و جکوزی که البته به نظر شخص بنده از ملزومات هر خونه ایه برخوردارید.


"مرد با یه دست به آجرا فشار می یاره که به سیمان بچسبه و با دست دیگه سرشو می خارونه"
چند روزیه که صاحبخونه آب گرمو بسته.دیروز مادر زهرا یه تشت آب گرم کرد و زهرا رو توی حیاط شست.بچه حسابی سرما خورد.

آجر....م

-ما حتی به فکر این کوچولوی ناز هم هستیم.یه پارک قشنگ با انواع وسایل بازی تو فضای بیرونی این برج ساخته میشه تا این خانوم کوچولو حوصلش سر نره.


"نگاه مرد به عروسک توی بغل دختر خشک میشه"
هفته پیش بچهً همسایه سرعروسکی که مادر زهرا با کهنه پارچه ها دوخته بود رو کند.زهرا شبا، تو خواب، بهونشو می گیره و گریه می کنه.بهش قول دادم حقوقمو گرفتم براش یه عروسک بخرم.

آجر آخر؛
- شما شایستهً بهترینها هستید،بهتون قول می دم از انتخابتون پشیمون نمی شید.این خونه در خور شما و خانواده ی محترم شماست.


"مرد نگاهی به دیوار کوچکی که ساخته می ندازه"

***
"آسمون یک دم می باره،وارد کوچه میشه ،زهرا به سمتش میاد،سرخی چشماش حکایت از گریه داره، ولی قطرات اشکش توی قطرات بارون گمشده.
بابا آقای مرادی وسایلمونو ریخت بیرون،گفت شما لیاقت ندارید که خونه داشته باشید،باید مثل کولی ها زندگی کنید.

"مرد نگاهی به دستای طاول زده ش می کنه
توی ذهنش دستای مرد خریدار نمایان می شه"

( سمانه کریمی )

|+| نوشته شده توسط درویش در شنبه بیست و هفتم مهر 1387  |
 مبانی مینی‌مالیسم
مبانی مینی‌مالیسم و فلاش‌فیکشن

با نگاهی به چند داستانک

پوریا فلاح
 
 
 
فرمالیسم و نقش آن در پیدایش مینی‌مالیسم
 
جریان فراگیر فرمالیسم روس در دوران اوج مکتب سورئالیسم  و غروب دادائیسم  پا به عرصه هنر گذاشت.  نظریه پردازان بزرگی  چون رومن‌یاکوبسن، بوریس آیخنباوم، ویکتور شکلوفکسی، حتا روایت شناسانی چون تسوتان تئودوروف وکلود بره مون که تأثیر شان تا به امروز باقی است، نقش اصلی را در  گسترش این انقلاب بزرگ شناخت شناسی ادبی داشتند.  دغدغه اصلی فرماليست‌ها که تا حد زیادی در تاریخ ادبیات غرب کم سابقه بود، تمرکز بر جوهر ادبي متن و توجه به استراتژي‌های کلامي است که ادبيات را ادبی می‌کند.
فرمالیست ها مدعی شدند که "تمهید" عنصر یکه تاز ادبیات است و نویسنده باید بکوشد به جای این که بگوید، نشان دهد وما تصویر را ببینیم تا بشنویم. تلاش برای رفتن به سوی تجربه های نو و در پدید آوردن شیوه‌های تازه از شعارهای اساسی فرمالیست  ها بود. همچنین توجه به روح تصویر یکی دیگر از شعارهای فرمالیستی است که البته حرف تازه ای نیست، چون ایماژیست‌های انگلیس این بدعت را پیش‌تر در شعر گذاشته بودند. در مجموع این رویکردهای فرمالیستی، مطالعه ادبی جهان را در آغاز قرن بیستم بیش از  پیش به سوی مسائل مربوط به فرم و تکنیک کشاند. این گرایش های فرمای و تکنیکی خود زمینه‌ای برای پیدایش مینی مالیستم شد، گونه‌ای از ادبیات که بر مبنای فرم و ظرافت‌های تکنیکی خلق می‌شود. بیان موضوع در کم ترین حجم ممکن و نفوذ به عمق آگاهی و عواطف  خواننده با سود جستن از تصاویر نمادین و ضربه‌های که قدرت تکنیکی متن در اختیار نویسنده می گذارد.
 
 
طلوع مینی مالیسم
 
در فرهنگ بریتانیکا، ذیل واژه «مینی مالیسم» آمده است:
((جنبشی که در آواخر دهه 1960 در عرصه هنر ها به ویژه نقاشی و موسیقی در آمریکا پا گرفت . وبارزترین مشخصه آن تا کید بر سادگی بیش از حد (صورت) و توجه به نگاه عینی و خشک بود. آثار این هنرمندان گاهی کاملا" از روی تصادف پدید می آمد و گاه زادهء شکل‌های هندسی ساده و مکرر بود. مینی‌مالیست در ادبیات سبک یا اصلی ادبی ست که بر پایه‌ي فشردگی افراطی وایجاز بیش از حد محتوای اثر بنا شده است .آن‌ها در فشردگی وایجاز تا آن‌جا پیش می روند که فقط عناصر ضروری اثر،آن هم در کمترین و کوتاه ترین شکل باقی بماند. به همین دلیل برهنگی واژگانی و کم حرفی از محرزترین ویژگی‌های این آثار به شمار می رود.))

در سال 1955 گردانندگان نشریه آکتسنت" با چاپ داستان‌هایی که به معنای کلاسیک کلمه داستان نبودند، به این جریان دامن زد.  برخی از این داستانک ها حتا از دو سطر فراتر نبودند و بیشتر به  شعری منثور می‌‌ماندند، داستانک هایی که  می شد آن‌ها را در یک دقیقه خواند که این ویژگی ها توجه داستان خوانان را به خود جلب کرد.
جریان مینی‌مالیسم، هم زمان درتئاترهم جایگاه ویژه ای پیدا کرد و آثار بزرگی خلق شد. یکی از مشهورترین نمایشنامه های مینی مالیستی ،نمایش نفس (1969) اثر ساموئل بکت بود که اجرای این نمایش 35 ثانیه بیشتر طول نکشید. به این ترتیب که "صحنه کم نور و خالی است.م قداری زباله در اطراف پراکنده است و فقط صدای فریاد انسانی به گوش می رسد . سپس صدای دم و باز دم نفس یک نفر که بیش‌تر می شود و همراه با آن نور های صحنه که روشن و خاموش می شود و ازنو صدای فریاد به گوش می رسد".
گر چه تاثیر ساموئل بکت، فرانس کافکا، روبرت والز و برتولت برشت بر شکوفایی این جریان روشن است، اما اولین مقاله مینی مالیستی را منصوب به ادگار آلن پو می دانند، مقاله‌ای که آن را اولین بیانیه غیر رسمی مینی مالیست ها دانسته اند.در این مقاله، آلن پو بحث وحدت تاثیر در داستان کوتاه را پیش می کشد و راه رسیدن به آن را در سایهء ایجاز، میسر می داند.
 
 
مغز  کاهو
 
ورا هنری، داستان مینی‌مال را به مغز کاهوی فرنگی تشبيه می کند ،داستانی که زوائد را دور می ريزد و آن‌چه باقی می ماند فقط مغز است ، چیزی که می تواند داستانی ناب باشد.
جیمس توماس در مقدمه  مجموعه"دم داستان " آورده است:داستان های که شما در این مجموعه می خوانید شعبده نمی کند و صدای چهچه  فلوت نیست ،این‌ها نمایشی کوتاه کوتاه یه قطعه ای موسیقیایی است که حواس آدمی را جمع می کند. برخی حال و هوایی به ما می‌بخشد برخی ذهن را بیدار می کند حتا بعضی از آنها ما را به کسانی که دوستش داریم معرفی می کند برخی از این داستان‌ها پدیده های نامأنوس و ناشناخته و اما قابل فهم و درک را در این جهان به ما نشان می دهد. بعضی از آن ها تنهای چند کار کرد دارد و این همان است که یک داستان خوب می‌تواند داشته باشد و بلندی کوتاهی آن چه تفاوتی دارد.وقتی یک داستان می‌تواند، کوتاه بگوید و همه چیز را بگوید.
توماس برنهارد آن گونه شیفته کوتاه نوشتن شد که گفت : «می خواهم همه چیز را در یک جمله بگویم» اما خود او هم بعدها گفت: «هیچ کس نمی تواند همه چیز را در یک جمله بگوید.»
 
ولفوندراچک یک بار نوشت جمله هایی وجود دارد که با یک جمله نمی توان  گفت. مگر کافکا در یاد داشت روزانه هایش ننوشت که غیر ممکن است همه چیز را بگویی و غیر ممکن است همه چیز را نگویی؟
 
 
داستان‌های مينی ماليستی مقدمه‌گريز هستند
 
مقدمه در رمان وداستان کوتاه از بدو پیدایش همواره ،یکی از عناصرساختاری  نویسندگان بوده است.
ازنویسندگان بزرگی چون داستایوسکی وتولستوی گرفته تا ماکسیم گورکی ،گی دی موپاسان ،فاکنر،کافکا وجویس و... مقدمه را به عنوان پلی برای ورود به داستان استفاده کرده‌اند.
 داستان کوتاه ،دو زن نواز،جیمز جویس با این مقدمه شروع می شود:

"غروب گرم سربی ماه اوت بر شهر فرود آمده بود و هوای گرم ملایم ،یاد آور تابستان، در خیابان ها  جریان داشت.در خیابان ها ،که به خاطر تعطیلی یکشنبه مغازه های واقع در آنها بسته بود، جمعیتی شوخ و شنگ موج می زد . چراغ ها ،همچون مروارید های رخشان ، از فرازتیر های بلند ، بر زمینهء زنده ء زیرین که با تغییر مدام شکل و رنگ ، زمزمه ای بی تغییر و بی وقفه به هوای گرم سربی غروب می‌فرستاد ،می‌تابید دو مرد جوان از تپه میدان روتلند پایین آمدندو..."
نویسنده ابتدا با توصیف مکان و زمان و فضا، داستان خود را با مقدمه آغاز می کندو سپس "دو مرد جوان از تپه میدان روتلند پایین آمدند و..." شخصیت ها وکنش داستانی وحرکت برای شکل گیری طرح آغاز می شود. اما این عنصر در داستان‌های مینی‌مال و به ویژه فلاش‌فیکشن ها وجود ندارد.
 
 
نگاهی به فلاش فیکشن‌ها
 
برای درک بهتر تفاوتی که میان داستان کوتاه و فلاش فیکشن وجود دارد می‌توان نگاهی به یک داستانک انداخت و آن را مقایسه کرد.

گيتار

جان ام دانيل
 
هيچ وقت مرا مثل گيتارش در بغل نمی گيرد. سال هاست که من را آن طوری لمس نکرده.
برای آنکه در آغوش او جا بگيرم ،توی گيتارش می روم.
تمام روز شکلش و صدايش را عوض می کند ، اما ميل در آغوش رفتن را نه.
سرا نجام لال،ناپيدا و بی حرکت در آن جا گرفت و انتظار کشيد.
"عزيزم ، من برگشتم ! يک گيتار نو خريده ام !عزيزم...؟"
 
 
داستان «گیتار» کم‌تر از مقدمه داستان، دو زن نواز جویس است.
استیو ماس  گرد آورنده‌ی این داستان ها معتقد است:
((داستان 55کلمه ای کوتاه‌ترین شیوه داستان سرایی است که در آن هر کلمه ای به دقت انتخاب می شود تا تاثیر گذارتر باشد .اگر "اوهنری "هم ناچار بود داستانی را پشت کارت ویزیت بنویسد همین شیوه را انتخاب می کرد.))
 
صحبت کارشناسانه نيست، اگر بگوييم نوشتن داستان های خيلی کوتاه راحت هستند!
در صورتی که زدن زوائد از پیرنگ و بیان لب کلام و استفاده درست و به جا از کلمات، به نظر می‌رسد کار هر کسی نیست. البته کسانی که طویل گویی های رمانی را می‌پسندند به طبع از این گونه داستان‌ها خوششان نمی آید.
امروزه نویسندگانی می‌کوشند تا بادرکنارهم گذاشتن مینیاتورهای کوتاه‌ترین داستان‌ها ،رمان های تجربی  خلق کنند.
اما جیمز توماس در پیش گفتار گلچین فلاش‌فیکشن‌‌هایش، اندازه داستان‌هایش را هفتصد و پنجاه کلمه می داند و می گوید:تمامی داستانهایی که اهمیت یافته‌اند، توفیق خود را مدیون عمق،دقت و روش بیان و مفاهیم انسانی خود هستند نه طول داستان.
 
عناصر مینی‌مالیستی
در داستان مینی مالیست فرصت برای مقدمه و حاشیه وجود ندارد و فقط باید لب کلام را باید گفت. باید توجه کرد که نمی توان هر داستانی را صرفا" به این دلیل که کوتاه است و حجم کمی دارد داستان مینی مالیست دانست. بخصوص داستان‌هایی که به طور اتفاقی کوتاه شده اند و دارای ویژگی های مینی‌مال یا فلاش فیکشن نیستند. 
داستان‌های مینی‌مال همچنین با قالب هایی چون ،طرح (plot )یا اسکچ و لطیفه (انکدوت) متفاوت هستند. این سه قالب از لحاظ حجم و فشردگی روایت بسیار شبیه یکدیگر می نمایند و گاهی حتی تمییز دادن آنها کار دشواری است.
 
وجوه افتراق:

ا
نکدوت رویکردی خنده آور دارد، در صورتی که این ویژگی در دو گونه داستانی دیگر حتمی نیست. پایان غافلگیر کننده ،وبه نوعی پیچش طرح در پایان داستان عنصری ضروری است.در صورتی که این ویژگی در دو گونه دیگر بارز نیست. به نظر می رسد، لطیفه سرگرمی خوبی است اما خواندن آن برای بار دوم لطفی ندارد.
 
طرح(اسکچ):
این گونه ادبی ،داستان خام است که اصولا" تحولی در آن صورت نمی گیرد. و تنها توصیف یک موقعیت ایستا است. طرح مانند اشياء بی جان است  اما در داستان همواره روايت، کنش و حادثه وجود دارد.
 
 
اگر قرار است مثلا" اين چراغ نفتی و قديمی در داستان وجود داشته باشد حتما" بايد روشن باشد و قسمت کوری از داستان رابرای ما روشن کند، در غير اين صورت بايد برداشته شود.

کوتاه ترین داستان ها می تواند همچون اتم شکافته ای از فهم این جهان پهناور باشند، داستانک هایی که حتا مرز داستان کوتاه را در می نوردند، متونی که در لحظه  تأمل می کنند و آن را می شکافند. این داستانک ها از کوشی نوستالژیکی که به آزمایش و آزمون با مینیاتورهای زبانی می پردازند، عبور کرده و به سمت شکلی نو، کامل و بزرگ‌تر با رویکرد رمان‌نو حرکت کنند.
 

داستان "عدل" صادق چوبک نمونه درخشانی از (اسکچ) است. اسکچ هرگز یک داستان مینی مالیست نیست.
کوتاه ترين داستان آن قدر بر تکه تکه شدن فهم انسان از جهان و تلاش در نشان دادن آن پای می فشرد که ديگر يک تصوير کلی و ايستا  از من،که پنهان است در او جای ندارد.
تمایل به کوتاه نویسی در نویسنده های ایرانی  نیز دیده می شود.صادق چوبک در داستانهای یک چیز خاکستری،رضا براهنی با کوتاه ترین قصه عالم و بیشتر آثار زویا پیرزاد و... داستان شمعدانی های غمگین اثر ولفگانگ بورشرت نمونه موفقی در گونه ادبیات مینی مالیست به شمار می‌رود:
 

شمدانی‌های غمگین
ولفگانگ بورشرت
 
زمان آشنایی آن دو،هوا تاریک بود. زن اورا به آپارتمان دعوت کرد. مردپذیرفت . زن آپارتمان ،رومیزی،ملافه ها،حتی بشقاب ها و چنگالها را به او نشان داد.اما همین که در روشنایی روبه روی هم نشستند ،چشم مرد به بینی زن افتاد.
 با خود اندیشید :انگار بینی را چسبانده اند.اصلا شبیه بقیه ء بینی ها نیست بشتر شبیه نوعی میوه است . عجب! سوراخ های  بینی اش اصلا" با هم تناسب ندارد.یکی خیلی تنگ و بیضی شکل است ، یکی مثل حفرهء چاهی دهان باز کرده است. تیره و چرد و بی انتها.
با دستمال عرق پیشانی  اش را خشک کرد.
زن گفت:((خیلی گرم است،اینطور نیست.))
مرد نظری به بینی او انداخت و گفت: (( آه ، بله.))
و دوباره به فکر فرو رفت : باید آن را چسبانده باشند . وصلهء نا جوری  است. رنگش هم با این پوست فرق می کند.تیره تر است .راستی،سورا خ های بینی هم نا هماهنگند یا شاید مدل جدید است.
یاد کارهای پیکاسو افتاده بود.
مرد گفت:((شما کارهای پیکاسو را می پسندید.))
زن گفت: ((گفتید کی؟پی...کا...))
مرد بی مقدمه گفت:((تصادف کرده اید؟)) زن گفت: ((چطور مگر؟))
مرد گفت:((خب...))
زن گفت:)) آهان به خاطر بینی ام می پرسید؟))
مرد می خواست بگوید:((عجب!))اما گفت:((پس این طور!))
زن گفت)): من به تناسب خیلی اهمیت می دهم آن دو شمعدانی کنار پنجره را ببینید! یکی سمت چپ و دیگری سمت راست است.متناسب نیستند. باور کنید باطن من خیلی باظاهرم فرق می کند. خیلی.))
و دستش را رو ی زانو ی مرد گذاشت . مرد در عمق چشمان زن آتشی را روشن دید.
زن آرام و اندکی شرم زده گفت:((ومخالفتی هم با ازدواج و زندگی مشترک ندارم.))
از دهان مرد پرید:(( به خاطر تناسب؟))
زن اشتباه او را با مهربانی تصحیح کرد)) هماهنگی ...به خاطر هماهنگی.))
مرد گفت :((بله به خاطر هماهنگی .))وبلند شد.
زن گفت :((داریدمی روید؟))
مرد گفت:((بله می روم.))
زن اورا تا دم در بدرقه کرد. گفت :((باطن آدمها مهم است نه ظاهرشان.))
مرد فکر کرد:(( تو هم با این دماغت!)) و گفت:((یعنی در باطن مثل قرار گرفتن شمعدانی ها متناسبید.))
واز پله ها پایین رفت.
زن کنار پنجره با نگاه او را دنبال کرد.
دید که مرد آن پایین ایستاد و با دستمال عرق های پیشانی اش را پاک کرد. یک بار، دو بار و باری دیگر و اما نیشخند فارغ البال او را ندید،ندید چون اشک چشمهایش را پوشانده بود. شمعدانی ها بوی غم می دادند.
 
 
برخی از منتقدين داستان‌های مينی‌ماليست را به يک معجزه کوچک و برخی، به ماده منفجره‌ای که در فضايی کوچک انفجار بزرگی را ايجاد می‌کند تشبيه می‌کنند.
 
داستان شمعدانی‌های غمگین، ویژگی داستان‌های مینی‌مال را دارد. طرح ساده ،ایجاز، و شعار اصلی فرمالیستی، یعنی توجه به تمهید در زبان در این اثر به وضوح دیده می شود. این داستان برشی از یک موقعیت است ،حادثه خارق‌العاده‌ای رخ نمی‌دهد. اما یک داستان کامل است با جذابیت که از ویژگی‌های بارزاین گونه داستانی است.
حال شاید دو سوال  برای خواننده مطرح شود:
اشاره شد داستان های مینیمال ضد مقدمه اند داستان  شمعدانیهای غمگین با مقدمه ای کوتاه شروع می شود. ( زمان آشنایی آن دو، هوا تاریک بود) البته به نظر می رسد که مقدمه بورشت با جویس متفاوت است و به نوعی فقط به بیان زمان بسنده می کند. واینکه راوی داستان درون ذهن شخصیت می رود(ذهنی) در صورتی که اغلب داستان‌های مینی مال با زاویه دید سوم شخص  نمایشی،(عینی) روایت می شود.به طوری که راوی همانند یک دوربین عمل می کند.به این قسمت داستان توجه کنید: با خود اندیشید : انگار بینی را چسبانده اند.اصلا شبیه بقیه ء بینی ها نیست بیشتر شبیه نوعی میوه است.عجب! سوراخ های  بینی اش اصلا" با هم تناسب ندارد.یکی خیلی تنگ و بیضی شکل است ، یکی مثل حفرهء چاهی دهان باز کرده است. تیره و چرد و بی انتها . و یا " مرد در عمق چشمان زن آتشی را روشن دید."
پس مانیفست همیشه تایین کننده یک داستان نیست و آن چه که  الزام متن باشد انجام می پذیرد.
 
مینی مالیست برشی از یک موقعیت جذاب زندگی است که احتیاج به پرداخت عالی دارد
 
دو نکته حائز اهمیت در این گونه داستانی عبارت است از :
اول: به دلیل کوتاهی امکان شخصیت پردازی در داستانک وجود ندارد به ویژه اگر با تمایلات مینی‌مالیستی نوشته شده باشد.البته کسانی چون جویس در داستان کوتاه توانسته اند تا حدودی تیپ ها را به شخصیت نزدیک کنند اما در هر صورت  در داستان  کوتاه به ویژه مینی‌مال فرصت شخصیت پردازی آن گونه که در رمان مجالش هست وجود ندارد.در داستان‌های نمونه هم دیدیم که مجال برای پرداخت بیشتر شخصیت‌ها  وجود نداشته است.
دوم : درون مایه این گونه‌ی داستانی  همانطور که در داستان شمعدانی‌های غمگین  دیدیم به مفاهیم انسانی و اجتماعی  که از خصیصه های  داستانهای مینی‌مالیستی است، می پردازد.  و در نهایت، یادمان باشد، هر زمان داستان مینی مالیستی می‌نویسیم این شعار را فراموش نکنیم که : کم هم زياد است. یا هر چه کم تر بگوییم، بیش‌تر گفته ایم. همچنین نباید فراموش کرد که داستان هایی با حجم زیاد،حتا بیش از یگ داستان کوتاه وجود دارند که می توان آن ها را مینی مال خواند. همچنین داستان‌هایی هم هستند که حجم اندکی دارند، اما ویژه گی‌های داستان مینی مال را هرگز ندارند. پس شعار مینی‌مالیسم  فقط به معنای حجم کم نیست، فقط آنچه را که لازم است باید گفت؛ حذفی مؤثر برای ارتباط بر قرار کردن بهتر ، حذفی که به معنای نابودی طرح و معنا نیست.
 
|+| نوشته شده توسط درویش در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  |
 فلسفه‌ و روان‌شناسي‌ چه‌ نسبتي‌ دارند؟

روان‌شناسي‌ با فلسفه‌ رابطه‌ي‌ خاصي‌ دارد. نظريه‌هاي‌ خاص‌ روان‌شناختي‌ خيلي‌ بيش‌ از نظريه‌هاي‌ خاص‌ يك‌ علم‌ تجربي‌ ممكن‌ است‌ عملاً بر يك‌ استدلال‌ فلسفي‌ يا نظريه‌اي‌ درباره‌ي‌ خير و شر تأثير بگذارند؛ عكس‌ آن‌ نيز صادق‌ است‌؛ به‌ جزء آنجاها كه‌ روان‌شناسي‌ با فيزيولوژي‌ ارتباط‌ مي‌يابد. روان‌شناسي‌ از اشتباهات‌ فلسفي‌ بيشتر آسيب‌ مي‌پذيرد تا آسيبي‌ كه‌ به‌ جهت‌ عضويت‌ در علوم‌ طبيعي‌ بر آن‌ وارد مي‌شود. اين‌ امر شايد از اين‌ روست‌ كه‌ ساير علوم‌ طبيعي‌ از گذشته‌اي‌ تقريباً دور داراي‌ موقعيت‌ نسبتاً تثبيت‌ شده‌اي‌ بودند و بنابراين‌ زمان‌ كافي‌ براي‌ تبيين‌ و تدقيق‌ مفاهيم‌ بنيادين‌ خويش‌ جهت‌ اهداف‌ خاص‌ خود داشته‌اند، ولي‌ روان‌شناسي‌ اخيراً به‌ صورت‌ علمي‌ مستقل‌ درآمده‌ است‌. تا يك‌ نسل‌ قبل‌ معمولاً روان‌شناسي‌ را داخل‌ در حوزه‌ي‌ كار فيلسوف‌ مي‌دانستند و كمتر آن‌ را به‌ صورت‌ يكي‌ از علوم‌ طبيعي‌ تلقي‌ مي‌كردند. از اين‌ رو روان‌شناسي‌ فرصت‌ كافي‌ براي‌ تكميل‌ فرآيند تدقيق‌ مفاهيم‌ بنيادين‌ خود -هرچند كه‌ از نظر فلسفي‌ بي‌ايراد نباشد- نداشته‌ است‌. مفاهيمي‌ كه‌ به‌ هر حال‌ بايد به‌ صورتي‌ كاملاً روشن‌ تبيين‌ شوند و عملاً قابليت‌ كاربرد يابند. وضعيت‌ فعلي‌ علم‌ فيزيك‌ اين‌ نكته‌ را به‌ اثبات‌ مي‌رساند كه‌ وقتي‌ علمي‌ به‌ مرحله‌ي‌ پيشرفته‌تري‌ نسبت‌ به‌ گذشته‌ مي‌رسد ممكن‌ است‌ مجدداً از جهت‌ مسائل‌ فلسفي‌ با اشكالاتي‌ روبه‌رو شود، به‌طوري‌ كه‌ دوره‌ي‌ استقلال‌ آن‌ علم‌ نه‌ در آغاز تكون‌ و نه‌ در مرحله‌ي‌ پيشرفت‌ آن‌ بلكه‌ در فاصله‌ي‌ بين‌ اين‌ دو دوره‌ قرار داشته‌ باشد. مطمئناً فلسفه‌ مي‌تواند در دوره‌ي‌ بازسازي‌ دانش‌ فيزيك‌ مؤثر واقع‌ شود. 

شكاكيت‌ يعني‌ چه‌؟
بخش‌ قابل‌ توجهي‌ از اشتغالات‌ فلسفه‌ صرف‌ مخلوق‌ عجيبي‌ به‌ نام‌ شكاك‌ مطلق‌ شده‌ است‌، هرچند كسي‌ كه‌ واقعاً شكاك‌ مطلق‌ باشد وجود ندارد واگر هم‌ وجود داشته‌ باشد ابطال‌ رأي‌ او محال‌ خواهد بود. چنين‌ كسي‌ نه‌ مي‌تواند مخالف‌ خود را رد كند و نه‌ مي‌تواند چيزي‌ حتي‌ شكاكيت‌ خود را اثبات‌ كند. مگر، آنكه‌ با خود دچار تناقض‌ شود، زيرا اثبات‌ اينكه‌ هيچ‌گونه‌ شناختي‌ وجود ندارد و هيچ‌ اعتقادي‌ حق‌ نيست‌، خود اثبات‌ يك‌ اعتقاد است‌. اما شما نمي‌توانيد براي‌ او ثابت‌ كنيد كه‌ برخطاست‌. زيرا هر دليلي‌ بايد چيزي‌ را مسلم‌ فرض‌ كند، مقدمه‌اي‌ يا چيز ديگري‌ و قواعد منطق‌ را. اگر قانونِ ] امتناعِ [ تناقض‌ درست‌ نباشد، هرگز نمي‌توان‌ سخن‌ كسي‌ را با استناد به‌ اينكه‌ تناقض‌آميز است‌ رد كرد. 

بنابراين‌ فيلسوف‌ نمي‌تواند از هيچ‌ شروع‌ كرده‌ همه‌ چيز را اثبات‌ كند: بلكه‌ خلاصه‌ بايد چيزهايي‌ را مفروض‌ بگيرد. به‌طور مشخص‌ بايد درستي‌ قواعد منطق‌ را مفروض‌ بگيرد، والا نمي‌تواند هيچ‌ استدلالي‌ اقامه‌ كند يا حتي‌ جمله‌ي‌ معناداري‌ بيان‌ كند. مهم‌ترين‌ اين‌ قوانين‌ دو قانون‌ ] امتناع‌ [ تناقض‌ و قانون‌ ثالث‌ مطرود (بين‌ سلب‌ و ايجاب‌ واسطه‌اي‌ نيست‌) هستند. كاربرد قانون‌ اول‌ درمورد قضايا اين‌ است‌ كه‌ براساس‌ آن‌ يك‌ قضيه‌ ممكن‌ نيست‌ هم‌ صادق‌ باشد و هم‌ كاذب‌ و براساس‌ قانون‌ دوم‌ يك‌ قضيه‌ بايد يا صادق‌ باشد يا كاذب‌. كاربرد قانون‌ اول‌ درمورد اشياء و امور هم‌ اين‌ است‌ كه‌ براساس‌ آن‌ ممكن‌ نيست‌ يك‌ شي‌ء هم‌ باشد و هم‌ نباشد و يا صفتي‌ را هم‌ داشته‌ و هم‌ نداشته‌ باشد. براساس‌ قانون‌ دوم‌ نيز بايد يا باشد يا نباشد و يا صفتي‌ را داشته‌ باشد و يا نداشته‌ باشد. اين‌ دو قانون‌ چندان‌ با اهميت‌ به‌ نظر نمي‌رسند ولي‌ تمامي‌ معرفت‌ و تفكر آدمي‌ بر آن‌ دو مبتني‌ است‌. اگر اثبات‌ چيزي‌ به‌ معني‌ نفي‌ نقيض‌ آن‌ نباشد، هيچ‌ سخني‌ معنايي‌ نخواهد داشت‌ و سخن‌ هيچ‌ كس‌ را هم‌ نمي‌توان‌ رد كرد؛ زيرا ممكن‌ است‌ هم‌ آن‌ سخن‌ و هم‌ رد آن‌ هر دو درست‌ باشند. البته‌ اين‌ نيز درست‌ است‌ كه‌ در بعضي‌ موارد اسناد دادن‌ چيزي‌ به‌ صفتي‌ يا اسناد ندادنش‌ به‌ آن‌ چيز هر دو گمراه‌ كننده‌ است‌. مثلاً افراد زيادي‌ هستند كه‌ اسناد دادن‌ يا ندادن‌ صفت‌ طاسي‌ به‌ آنها، نادرست‌ است‌، ولي‌ اين‌ به‌ دليل‌ فقدان‌ تعريف‌ دقيقي‌ از واژه‌ي‌ «طاس‌» است‌، و هم‌ به‌ دليل‌ آنكه‌ «طاس‌» و «غيرطاس‌» داراي‌ درجات‌ هستند و در بين‌ آن‌ دو مواردي‌ هست‌ كه‌ نمي‌توان‌ هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو اصطلاح‌ را به‌ كار برد، بلكه‌ بايد گفت‌ «تاحدودي‌ طاس‌» يا «بيش‌ و كم‌ طاس‌».
در اين‌ صورت‌ هيچ‌ كس‌ نيست‌ كه‌ درجه‌ معيني‌ از اين‌ صفت‌ را هم‌ دارا باشد و هم‌ نباشد. هر فردي‌ بايد درجه‌ معيني‌ از طاسي‌ را داشته‌ و يا نداشته‌ باشد. ولي‌ وقتي‌ كه‌ واژه‌ي‌ «طاس‌» يا «غيرطاس‌» را به‌ كار مي‌بريم‌ دقيقاً مشخص‌ نيست‌ كه‌ چه‌ درجه‌اي‌ از اين‌ صفت‌ را در نظر داريم‌. به‌ نظر من‌ اعتراضاتي‌ كه‌ گاهي‌ به‌ قاعده‌ي‌ امتناع‌ ارتفاع‌ نقيضين‌ شده‌ ناشي‌ از همين‌ نوع‌ بدفهميهاست‌. چنان‌ كه‌ قاعده‌ امتناع‌ اجتماع‌ نقيضين‌ درمورد كسي‌ كه‌ به‌ جهتي‌ خوب‌ است‌ و به‌ جهت‌ ديگر بد يا در زماني‌ خوب‌ است‌ و در زمان‌ ديگر بد كاملاً صادق‌ است‌. 

فلسفه‌ بايد حجيت‌ تجربه‌ي‌ مستقيم‌ و بي‌واسطه‌ را نيز بپذيرد، ولي‌ اين‌ ابزار آنقدرها هم‌ كه‌ ممكن‌ است‌ به‌ نظر رسد، كارا نيست‌. طبيعتاً ما نسبت‌ به‌ وجود هيچ‌ ذهني‌ مگر ذهن‌ خودمان‌ تجربه‌ مستقيم‌ نداريم‌. تجربه‌ي‌
نبايد از اول‌ بنا را بر اين‌ بگذاريم‌ كه‌ ادعاهاي‌ ابراز شده‌ درباره‌ي‌ حصول‌ معرفتِ موثق‌ و معتبر در تجارب‌ ديني‌ و عرفاني‌ كه‌ سيماي‌ ديگري‌ از واقعيت‌ دارند لزوماً نادرستند، و به‌ عنوان‌ ناموجّه‌ آنها را كنار نهيم‌، آن‌ هم‌ تنها به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ با نوع‌ خاصي‌ از ماترياليسم‌، كه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ نه‌ اثبات‌ شده‌ و نه‌ حتي‌ واقعاً مورد حمايت‌ علم‌ جديد است‌، تطبيق‌ نمي‌كند.
مستقيم‌ نيز عقلاً نمي‌تواند وجود مستقل‌ اشياء مادي‌ را كه‌ (كه‌ به‌ نظر مي‌رسد مورد تجربه‌ ما هستند) اثبات‌ كند. اگر بپذيريم‌ كه‌ ما از چيزهايي‌ آگاهي‌ داريم‌ كه‌ در زندگي‌ روزمره‌ آگاهي‌ نداشتن‌ از آنها براي‌مان‌ ممكن‌ نيست‌، بايد فروضي‌ بيش‌ از آنچه‌ تاكنون‌ بيان‌ شده‌اند به‌ ميان‌ آوريم‌. البته‌ از اين‌ امر نبايد نتيجه‌ بگيريم‌ كه‌ چون‌ نمي‌توانيم‌ عقيده‌اي‌ را در عقل‌ متعارف‌ با برهان‌ اثبات‌ كنيم‌، پس‌ عقايد مبتني‌ بر عقل‌ متعارف‌ بالضروره‌ نادرست‌ است‌. شايد اين‌ امر نتيجه‌ آن‌ باشد كه‌ ما در سطح‌ عقل‌ متعارف‌ از شناخت‌ صحيح‌ يا عقيده‌ حقي‌ برخورداريم‌ كه‌ بديهي‌ و بيّن‌ است‌ و محتاج‌ تأييد فلسفه‌ نيست‌. در اين‌ مورد وظيفه‌ فيلسوف‌ اثبات‌ صدق‌ چنين‌ عقيده‌اي‌ نيست‌، كاري‌ كه‌ شايد هم‌ ناممكن‌ باشد، بلكه‌ وظيفه‌اش‌ آن‌ است‌ كه‌ تاحد ممكن‌ بهترين‌ بيان‌ و توصيف‌ از اعتقاد موردنظر و تحليل‌ دقيق‌ آن‌ را ارائه‌ دهد. اگر اصطلاح‌ «باور فطري‌» (4) را براي‌ آن‌ اموري‌ كه‌ در زندگي‌ عادي‌ و قبل‌ از هرگونه‌ نقادي‌ و تجزيه‌ و تحليل‌ فلسفي‌ بديهي‌ و واضح‌ مي‌دانيم‌، به‌ كار ببريم‌، مي‌توانيم‌ هم‌ عقيده‌ با راسل‌ -كسي‌ كه‌ مطمئناً اتهام‌ زودباوري‌ به‌ او نمي‌چسبد- بگوييم‌ كه‌ دليلي‌ براي‌ كنار گذاشتن‌ يك‌ باور فطري‌، مادام‌ كه‌ با باورهاي‌ فطري‌ ديگر تعارض‌ نيافته‌ باشد، وجود ندارد. 

اصولاً يكي‌ از اهداف‌ اساسي‌ فلسفه‌، ايجاد يك‌ نظام‌ هماهنگ‌ بر مبناي‌ باورهاي‌ فطري‌ است‌ كه‌ اين‌ باورها در جهت‌ همسازي‌ با انسجام‌ و نظم‌ منطقي‌ كمترين‌ اصلاح‌ و تعديل‌ را يافته‌ باشند. از آنجا كه‌ هر نظريه‌اي‌ در باب‌ شناخت‌ تنها بر پژوهش‌ درباره‌ي‌ آن‌ امور بالفعلي‌ كه‌ متعلق‌ علم‌ ما واقع‌ مي‌شوند و طريق‌ علم‌ ما به‌ آنها استوار است‌، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ اگر نظريه‌ فلسفي‌ خاصي‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ بيانجامد كه‌ علم‌ به‌ چيزهاي‌ خاص‌ و مشخصي‌ كه‌ مي‌دانيم‌ براي‌ ما ممكن‌ نيست‌ يا اعتقادات‌ خاصي‌ كه‌ قطعاً درستند درست‌ نيستند، اين‌ اشكالي‌ است‌ بر آن‌ نظريه‌ نه‌ به‌ دانشها يا عقايدي‌ كه‌ اين‌ نظريه‌ آنها را رد مي‌كند. از طرف‌ ديگر درست‌ دانستن‌ همه‌ي‌ عقايدِ مبتني‌ بر عقل‌ متعارف‌ به‌ همان‌ صورتي‌ كه‌ هستند ساده‌لوحي‌ است‌. شايد بتوان‌ كاركرد فلسفه‌ را اصلاح‌ و تصحيح‌ اين‌ عقايد، نه‌ دورافكندن‌ آنها يا تغيير و تبديلشان‌ به‌ نحوي‌ كه‌ غيرقابل‌ فهم‌ شوند، دانست‌. 

فلسفه‌ و حكمت‌ عملي‌ چه‌ نسبتي‌ دارند؟
فلسفه‌ همان‌ طور كه‌ با حكمت‌ نظري‌ پيوسته‌ است‌ با حكمت‌ عملي‌ هم‌ ارتباط‌ دارد و عبارت‌ «تلقي‌ فيلسوفانه‌ از امور» به‌ اين‌ هر دو معني‌ اشاره‌ مي‌كند. در واقع‌ كسب‌ توفيق‌ در فلسفه‌ نظري‌ تضمين‌ كننده‌ عمل‌ بر وفق‌ فلسفه‌ و به‌ مفهوم‌ مورد اشاره‌ در عبارت‌ فوق‌، نيست‌. آموزه‌ي‌ جالب‌ توجه‌ سقراط‌ اين‌ بود كه‌ اگر بدانيم‌ چه‌ چيزي‌ خوب‌ است‌، آن‌ را انجام‌ خواهيم‌ داد. ولي‌ اين‌ سخن‌ زماني‌ درست‌ است‌ كه‌ ما در مفهوم‌ كلمه‌ي‌ «دانستن‌» رسيدن‌ به‌ حاق‌ واقع‌ و دريافتِ عميق‌ آنچه‌ را كه‌ معلوم‌ ماست‌ نيز مندرج‌ كنيم‌. اين‌ امر كاملاً محتمل‌ است‌ كه‌ من‌ بدانم‌ يا معتقد باشم‌ كه‌ انجام‌ دادن‌ فلان‌ كار كه‌ ميل‌ به‌ انجام‌ دادنش‌ دارم‌ بيش‌ از آنچه‌ كه‌ به‌ من‌ لذت‌ مي‌رساند موجب‌ آزار فرد ديگري‌ مثلاً الف‌ است‌ و بنابراين‌ كاملاً نادرست‌ است‌، ولي‌ با اين‌ حال‌ ممكن‌ است‌ آن‌ را انجام‌ دهم‌، زيرا آن‌ مقدار رنج‌ و آزادي‌ كه‌ فرد الف‌ از عمل‌ من‌ متحمل‌ مي‌شود به‌ شدت‌ رنجي‌ كه‌ من‌ از نرسيدن‌ به‌ مطلوب‌ خويش‌ متحمل‌ مي‌شوم‌ درك‌ نمي‌كنم‌. و چون‌ كاملاً غيرممكن‌ است‌ كه‌ كسي‌ بتواند رنج‌ و الم‌ ديگري‌ را مانند رنج‌ خود درك‌ كند، امكان‌ اينكه‌ وسوسه‌ شود، تا وظيفه‌ي‌ ] اخلاقي‌ [ خود را ناديده‌ انگارد وجود دارد. پس‌ بايد با اين‌ احساس‌ نه‌ فقط‌ به‌ صورت‌ علمي‌ بلكه‌ با تمرين‌ و ممارست‌ در به‌ كاربردنِ اراده‌ مقابله‌ نمود. اين‌ طور هم‌ نيستيم‌ كه‌ مقاومت‌ در برابر يك‌ ميل‌ و خواهش‌ قوي‌ (حتي‌ اگر اين‌ مقاومت‌ به‌ شادي‌ و سرور خودمان‌ بيانجامد) براي‌مان‌ آسان‌ باشد تا چه‌ رسد كه‌ بخواهيم‌ براي‌ يك‌ خير اخلاقي‌ چنين‌ كنيم‌. فلسفه‌ تضمين‌ كننده‌ي‌ رفتار صحيح‌ يا تطبيق‌ صحيح‌ تمايلات‌ ما با معتقدات‌ فلسفي‌مان‌ نيست‌. حتي‌ از جهت‌ نظري‌ هم‌ فلسفه‌ به‌ تنهايي‌ نمي‌تواند به‌ ما بگويد كه‌ چه‌ بايد بكنيم‌. به‌ همين‌ دليل‌ ما علاوه‌ بر اصول‌ فلسفي‌، نيازمند شناخت‌ تجربي‌ از واقعيتهاي‌ مربوط‌، توانايي‌ پيش‌بيني‌ نتايجِ محتمل‌ امور و همچنين‌ بصيرت‌ نسبت‌ به‌ هر موقعيت‌ خاص‌ هستيم‌ تا بتوانيم‌ اصول‌ خود را به‌ نحو شايسته‌ و صحيح‌ به‌ كار بريم‌. 

منظورم‌ اين‌ نيست‌ كه‌ فلسفه‌ نمي‌تواند درباره‌ي‌ اصلاح‌ زندگي‌ به‌ ما كمكي‌ بكند، بلكه‌ فقط‌ منظورم‌ آن‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ به‌ تنهايي‌ نمي‌تواند به‌ ما آن‌ توانايي‌ را ببخشد كه‌ درست‌ زندگي‌ كنيم‌ يا حتي‌ مشخص‌ كنيم‌ كه‌ زندگي‌ درست‌ كدام‌ است‌. ولي‌ قبلاً گفته‌ام‌ كه‌ فلسفه‌ مي‌تواند لااقل‌ در اين‌ مورد اشارات‌ ارزشمندي‌ داشته‌ باشد. اگر من‌ بنا داشتم‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ بحث‌ مستقلي‌ درباره‌ي‌ فلسفه‌ اخلاق‌، يعني‌ آن‌ رشته‌ي‌ فلسفي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ خير و عمل‌ اخلاقي‌ است‌ بياورم‌، البته‌ بايد درباره‌ي‌ رابطه‌ي‌ فلسفه‌ و حيات‌ راستين‌ مطالب‌ بيشتري‌ را مطرح‌ مي‌كردم‌؛ ولي‌ بايد بين‌ فلسفه‌ي‌ نظري‌ به‌ عنوان‌ دانشي‌ كه‌ درباره‌ي‌ هستها سخن‌ مي‌گويد و فلسفه‌ي‌ اخلاق‌ كه‌ به‌ آنچه‌ خوب‌ است‌ و آنچه‌ بايد بكنيم‌ مي‌پردازد، فرق‌ نهاد.
نمي‌خواهم‌ از اين‌ توضيحات‌ نتيجه‌ گرفته‌ شود كه‌ من‌ لذتگرا هستم‌؛ يعني‌ كسي‌ كه‌ معتقد است‌ لذت‌ و الم‌ تنها عوامل‌ تعيين‌ كننده‌ي‌ صحت‌ يك‌ فعل‌ هستند. من‌ چنين‌ نيستم‌. 

مابعدالطبيعه‌ يا فلسفه‌ انتقادي‌ با ما كمك‌ چنداني‌ در اينكه‌ بدانيم‌ چه‌ بايد بكنيم‌ نمي‌كنند. گرچه‌ ممكن‌ است‌ به‌ نتايجي‌ منجر شوند كه‌ تحمل‌ مشكلات‌ را براي‌ ما آسان‌تر كنند، ولي‌ اين‌ درمورد بعضي‌ فلسفه‌ها صادق‌ است‌، و متأسفانه‌ اين‌ نكته‌ كه‌ خوش‌بيني‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ از نظر فلسفه‌ معقول‌ و موجه‌ است‌ امري‌ نيست‌ كه‌ مورد اتفاق‌ همه‌ي‌ فلاسفه‌ باشد. ولي‌ ما بايد دنباله‌رو حقيقت‌ باشيم‌، زيرا ذهن‌، وقتي‌ بيدار شد، بر آنچه‌ معقول‌ و موجه‌ نيست‌ تكيه‌ نمي‌كند؛ زيرا انديشه‌ ناصحيح‌ به‌ نتايج‌ درست‌ منجر نمي‌شود. در عين‌ حال‌ بايد ادعاهاي‌ كساني‌ را هم‌ كه‌ تصور مي‌كنند به‌ حقايقي‌ طمأنينه‌ بخش‌ درباره‌ي‌ واقعيت‌ از راه‌ الهام‌ دست‌ يافته‌اند مورد توجه‌ قرار داد و از آنها غفلت‌ نكرد. حقايقي‌ كه‌ به‌ گفته‌ي‌ ايشان‌ از طريق‌ مقولات‌ عقل‌ متعارف‌ و معمول‌ قابل‌ تحصيل‌ نيست‌. نبايد از اول‌ بنا را بر اين‌ بگذاريم‌ كه‌ ادعاهاي‌ ابراز شده‌ درباره‌ي‌ حصول‌ معرفتِ موثق‌ و معتبر در تجارب‌ ديني‌ و عرفاني‌ كه‌ سيماي‌ ديگري‌ از واقعيت‌ دارند لزوماً نادرستند، و به‌ عنوان‌ ناموجّه‌ آنها را كنار نهيم‌، آن‌ هم‌ تنها به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ با نوع‌ خاصي‌ از ماترياليسم‌، كه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ نه‌ اثبات‌ شده‌ و نه‌ حتي‌ واقعاً مورد حمايت‌ علم‌ جديد است‌، تطبيق‌ نمي‌كند. (5)

پانوشتها
1. Adventure of Ideas. P. 125.
2. ريشه‌ اين‌ اصطلاح‌ مربوط‌ به‌ تنظيم‌ آثار ارسطو است‌ كه‌ مباحث‌ آن‌ پس‌ (meta) از مباحث‌ مربوط‌ به‌ طبيعت‌ قرار گرفته‌ بود.
3. Epistemology
4. instinctive belief
5. ا.سي‌.يونيگ‌، پرسشهاي‌ بنيادين‌ فلسفه‌ ، تهران‌، حكمت‌، 1378، ص‌ص‌ 42-15.
|+| نوشته شده توسط درویش در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 تقسيمات‌ اصلي‌ فلسفه‌ چگونه‌ است‌؟
 
فلسفه‌ را معمولاً به‌ موضوعات‌ فرعي‌ ذيل‌ تقسيم‌ مي‌كنند: 

1- مابعدالطبيعه‌. (2) منظور از اين‌ بحث‌ مطالعه‌ و پژوهش‌ درباره‌ واقعيت‌ در كلي‌ترين‌ وجوه‌ و صور آن‌ است‌، تا آنجا كه‌ انسان‌ قدرت‌ بر اين‌ امر دارد. برخي‌ از مسائل‌ آن‌ عبارتنداز -ماده‌ (تن‌) و ذهن‌ چه‌ رابطه‌اي‌ با هم‌ دارند؟ كدام‌يك‌ از آن‌ دو مقدم‌ بر ديگري‌ است‌؟ آيا انسان‌ مختار است‌؟ آيا نفس‌ جوهر است‌ يا تنها مجموعه‌اي‌ از تجربه‌هاست‌؟ آيا جهان‌ متناهي‌ است‌؟ آيا خدا وجود دارد؟ وحدت‌ و كثرت‌ چه‌ نسبتي‌ با جهان‌ دارند (جهان‌ تا كجا وحدت‌ و اين‌ هماني‌ دارد و تا كجا اختلاف‌ و اين‌ نه‌ آني‌؟)؟ نظام‌ عالم‌ تا چه‌ حد مبتني‌ بر عقل‌ و خردمندي‌ است‌؟ 

2- فلسفه‌ نقادي‌. در مقابل‌ مابعدالطبيعه‌ (يا فلسفه‌ي‌ نظري‌، چنان‌ كه‌ گاهي‌ گفته‌ مي‌شود) در عصر اخير غالباً «فلسفه‌ نقادي‌» قرار دارد. اين‌ فلسفه‌ مشتمل‌ بر تحليل‌ و نقد مفاهيم‌ عقل‌ متعارف‌ و علوم‌ است‌. علوم‌، مفاهيم‌ خاصي‌ را مفروض‌ مي‌گيرند كه‌ خود اين‌ مفاهيم‌ را به‌ وسيله‌ روشهاي‌ معمول‌ در خود اين‌ علوم‌ نمي‌توان‌ مورد تحقيق‌ و بررسي‌ قرار داد و بنابراين‌ مفاهيم‌ ياد شده‌ در حوزه‌ فلسفه‌ قرار مي‌گيرند. همه‌ علوم‌ به‌ جزء رياضيات‌ نوعي‌ مفهوم‌ قانون‌ طبيعي‌ را مفروض‌ مي‌گيرند و پژوهش‌ درباره‌ چنين‌ قانوني‌ كار فلسفه‌ است‌ نه‌ هيچ‌ علم‌ خاصي‌. در عادي‌ترين‌ گفتگوها و مجادلات‌ غيرفلسفي‌ نيز ما مفاهيمي‌ را كه‌ به‌ هر حال‌ با مسائل‌ فلسفي‌ ارتباط‌ دارد به‌ كار مي‌گيريم‌؛ مفاهيمي‌ مثل‌ ماده‌، ذهن‌، علت‌، جوهر، عدد. تحليل‌ اين‌ مفاهيم‌ و تعيين‌ معاني‌ دقيق‌ آنها و اينكه‌ چنين‌ مفاهيمي‌ را در عقل‌ متعارف‌ تا چه‌ حد به‌ صورت‌ موجه‌ و معقول‌ مي‌توان‌ اطلاق‌ و استعمال‌ كرد، وظيفه‌اي‌ مهم‌ براي‌ فلسفه‌ است‌. آن‌ بخش‌ از فلسفه‌ انتقادي‌ كه‌ مشتمل‌ بر مباحثي‌ درباره‌ حقيقت‌ و معيار آن‌ و نحوه‌ علم‌ ما به‌ آن‌ است‌ معرفت‌ شناسي‌ (3) نام‌ دارد (نظريه‌ شناخت‌). اين‌ بخش‌ با چنين‌ مسائلي‌ سروكار دارد: تعريف‌ حقيقت‌ (صدق‌) چيست‌؟ علم‌ و عقيده‌ چه‌ تفاوتي‌ دارند؟ آيا علم‌ يقيني‌ ممكن‌ است‌؟ كاركردهاي‌ نسبي‌ تعلق‌، شهود تجربه‌ي‌ حسي‌ چيست‌؟ كتاب‌ حاضر به‌ اين‌ دو بخش‌ كه‌ بنيادي‌ترين‌ و تعيين‌ كننده‌ترين‌ بخش‌ مسائل‌ فلسفه‌ هستند، مي‌پردازند. مباحث‌ ذيل‌ نيز گرچه‌ از فلسفه‌ متمايزند و خود استقلال‌ دارند، ولي‌ به‌ عنوان‌ شاخه‌هاي‌ فلسفه‌ به‌ معناي‌ موردنظر در اين‌ كتاب‌، مورد بررسي‌ قرار مي‌گيرند. 

مباحث‌ مرتبط‌ با مسائل‌ فلسفي‌
1- گرچه‌ منطق‌ از مباحث‌ معرفت‌ شناسي‌ جدا نيست‌، ولي‌ معمولاً به‌ صورت‌ يك‌ رشته‌ مستقل‌ درنظر گرفته‌ مي‌شود. منطق‌ دانشي‌ است‌ مربوط‌ به‌ بررسي‌ انواع‌ مختلف‌ قضايا و آن‌ نوع‌ روابط‌ بين‌ آنها كه‌ در استنتاج‌ به‌ كار مي‌آيد. بخشهايي‌ از اين‌ علم‌ قرابت‌ قابل‌ توجهي‌ با رياضيات‌ دارند و قسمتهاي‌ ديگر را مي‌توان‌ جزء مباحث‌ معرفت‌ شناسي‌ دانست‌. 

2- حكمت‌ عملي‌ يا فلسفه‌ي‌ اخلاق‌ با مباحث‌ مربوط‌ به‌ ارزشها و مفهوم‌ «بايستي‌» سروكار دارد و از چنين‌ مسائلي‌ گفتگو مي‌كند: خير اعلي‌ چيست‌؟ تعريف‌ خير چيست‌؟ آيا صحت‌ هر فعلي‌ تنها مربوط‌ به‌ نتايج‌ آن‌ است‌؟ آيا داوريهاي‌ ما درباره‌ي‌ آنچه‌ كه‌ بايد انجام‌ داد، عيني‌ است‌ يا ذهني‌ (ملاكهاي‌ داوري‌ ما عيني‌ و خارجي‌ است‌ يا شخصي‌ و ذهني‌)؟ مجازات‌ چه‌ كاركردي‌ دارد ] آيا مجازات‌ براي‌ انتقام‌ گرفتن‌ است‌، يا براي‌ بازداشتن‌ مجرمين‌ بالقوه‌ است‌، يا ما با مجازات‌ مجرم‌ و خطاكار عادلانه‌ رفتار مي‌كنيم‌: هركس‌ كار بدي‌ مرتكب‌ شود بايد مجازات‌ آن‌ را تحمل‌ كند [ ؟ دليل‌ اصلي‌ و نهايي‌ قبح‌ كذب‌ چيست‌؟ 

3- فلسفه‌ سياسي‌ كاربرد فلسفه‌ (خصوصاً بخش‌ حكمت‌ عملي‌) در ارتباط‌ با مسائلي‌ است‌ كه‌ ناشي‌ از عضويت‌ فرد در يك‌ كشور است‌. فلسفه‌ي‌ سياسي‌ با مسائلي‌ از اين‌ قبيل‌ سروكار دارد: آيا فرد در قبال‌ دولت‌ داراي‌ حقوقي‌ است‌؟ آيا جامعه‌ چيزي‌ غير از افراد تشكيل‌ دهنده‌ي‌ آن‌ و فوق‌ آن‌ است‌؟ آيا دموكراسي‌ بهترين‌ نوع‌ حكومت‌ است‌؟ 

4- زيبايي‌شناسي‌ ، كاربرد فلسفه‌ در ارتباط‌ با هنر و زيبايي‌ است‌ و با مسائلي‌ از اين‌ قبيل‌ سروكار دارد: آيا زيبايي‌ امري‌ عيني‌ است‌ يا ذهني‌؟ كاركرد هنر چيست‌؟ انواع‌ مختلف‌ زيبايي‌ با چه‌ جنبه‌هايي‌ از طبيعت‌ آدمي‌ ارتباط‌ دارند؟ 

5- گاهي‌ اصطلاح‌ كلي‌تر «نظريه‌ي‌ ارزش‌» براي‌ مطالعه‌ ارزشها به‌طور عام‌ به‌ كار مي‌رود، هرچند كه‌ اين‌ بحث‌ را مي‌توان‌ در ذيل‌ مباحث‌ حكمت‌ عملي‌ يا فلسفه‌ اخلاق‌ جاي‌ داد. ارزش‌ را در مفهوم‌ عام‌ آن‌ مي‌توان‌ از نمونه‌هاي‌ خاص‌ و موارد و مصاديق‌ مباحث‌ (2)، (3) و (4) دانست‌.
كوشش‌ براي‌ خارج‌ كردن‌ مابعدالطبيعه‌ از فلسفه‌ در معرض‌ اين‌ ايراد است‌ كه‌ حتي‌ فلسفه‌ انتقادي‌ هم‌ بدون‌ مابعدالطبيعه‌ ناممكن‌ است‌.
كوششهاي‌ فراواني‌ (كه‌ بعضي‌ از آنها ذكر خواهد شد) به‌ عمل‌ آمده‌ تا مابعدالطبيعه‌ را به‌ دليل‌ آنكه‌ تماماً بي‌معنا و غيرقابل‌ فهم‌ است‌ از زمره‌ي‌ شاخه‌هاي‌ فلسفه‌ خارج‌ كنند و فلسفه‌ را به‌ همان‌ 5 شاخه‌ پيش‌گفته‌ محدود سازند؛ البته‌ تا جايي‌ كه‌ بتوان‌ آنها را به‌ عنوان‌ پژوهش‌ نقادانه‌اي‌ از مبادي‌ علوم‌ و مفروضات‌ ] فلسفي‌ [ زندگي‌ عملي‌ تلقي‌ كرد. از اين‌ ديدگاه‌ فلسفه‌ مشتمل‌ است‌ يا بايد
بنابراين‌ فيلسوف‌ نمي‌تواند از هيچ‌ شروع‌ كرده‌ همه‌ چيز را اثبات‌ كند: بلكه‌ خلاصه‌ بايد چيزهايي‌ را مفروض‌ بگيرد. به‌طور مشخص‌ بايد درستي‌ قواعد منطق‌ را مفروض‌ بگيرد، والا نمي‌تواند هيچ‌ استدلالي‌ اقامه‌ كند يا حتي‌ جمله‌ي‌ معناداري‌ بيان‌ كند. مهم‌ترين‌ اين‌ قوانين‌ دو قانون‌ ] امتناع‌ [ تناقض‌ و قانون‌ ثالث‌ مطرود (بين‌ سلب‌ و ايجاب‌ واسطه‌اي‌ نيست‌) هستند. كاربرد قانون‌ اول‌ درمورد قضايا اين‌ است‌ كه‌ براساس‌ آن‌ يك‌ قضيه‌ ممكن‌ نيست‌ هم‌ صادق‌ باشد و هم‌ كاذب‌ و براساس‌ قانون‌ دوم‌ يك‌ قضيه‌ بايد يا صادق‌ باشد يا كاذب‌. كاربرد قانون‌ اول‌ درمورد اشياء و امور هم‌ اين‌ است‌ كه‌ براساس‌ آن‌ ممكن‌ نيست‌ يك‌ شي‌ء هم‌ باشد و هم‌ نباشد و يا صفتي‌ را هم‌ داشته‌ و هم‌ نداشته‌ باشد. براساس‌ قانون‌ دوم‌ نيز بايد يا باشد يا نباشد و يا صفتي‌ را داشته‌ باشد و يا نداشته‌ باشد. اين‌ دو قانون‌ چندان‌ با اهميت‌ به‌ نظر نمي‌رسند ولي‌ تمامي‌ معرفت‌ و تفكر آدمي‌ بر آن‌ دو مبتني‌ است‌.
مشتمل‌ باشد بر تحليل‌ قضاياي‌ عقل‌ متعارف‌. اين‌ ديدگاه‌ با همين‌ وضع‌ محدودي‌ كه‌ دارد بسيار دور از واقعيت‌ است‌، زيرا 1- حتي‌ اگر بر آن‌ باشيم‌ كه‌ متافيزيك‌ به‌ معناي‌ مثبت‌ و معقول‌ و برحق‌ آن‌ وجود ندارد، مسلماً رشته‌اي‌ از تحقيق‌ و پژوهش‌ وجود دارد كه‌ كار آن‌ رد و انكار استدلالهاي‌ مغالطه‌آميزي‌ است‌ كه‌ فرض‌ شده‌ به‌ نتايج‌ مابعدالطبيعي‌ مي‌انجامند، و بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ رشته‌ خود بخشي‌ از فلسفه‌ است‌. 2- اگر قضاياي‌ عقل‌ متعارف‌ را تماماً كاذب‌ ندانيم‌، تحليل‌ آنها به‌ معناي‌ ارائه‌ تفسيري‌ كلي‌ از بخشي‌ از واقعيت‌ است‌ كه‌ اين‌ قضايا از آن‌ سخن‌ مي‌گويند، يعني‌ فراهم‌ آوردن‌ تفسيري‌ كلي‌ از واقعيت‌ كه‌ مابعدالطبيعه‌ هم‌ در پي‌ عرضه‌ي‌ آن‌ است‌. بنابراين‌، اصلاً اگر اذهاني‌ وجود داشته‌ باشند- و مسلماً به‌ يك‌ معنا هم‌ وجود دارند- تحليل‌ قضاياي‌ عقل‌ متعارف‌ درباره‌ خودمان‌، تا آنجا كه‌ اين‌ قضايا صادقند -و پذيرفتني‌ هم‌ نيست‌ كه‌ همه‌ قضاياي‌ عقل‌ متعارف‌ مربوط‌ به‌ عقيده‌ي‌ ما به‌ وجود ديگران‌ كاذب‌ باشند- تحليلي‌ مابعدالطبيعي‌ از مسئله‌ را در اختيار ما قرار مي‌دهد. گرچه‌ ممكن‌ است‌ كه‌ مابعدالطبيعه‌اي‌ از اين‌ دست‌ چندان‌ هم‌ ثمربخش‌ نباشد ولي‌ به‌ هر حال‌ مشتمل‌ بر قضاياي‌ اساسي‌ مابعدالطبيعه‌ خواهد بود. 

حتي‌ اگر بر آن‌ باشيم‌ كه‌ تمام‌ معلومات‌ ما مربوط‌ به‌ نمودها و ظواهر اشياء است‌، خود همين‌ نمودها بر وجود واقعيتي‌ كه‌ داراي‌ نمود است‌ و ذهني‌ كه‌ آنها را درك‌ مي‌كند دلالت‌ مي‌كنند و روشن‌ است‌ كه‌ اين‌ دو امر ديگر خودشان‌ نمود نيستند و اين‌ يعني‌ نوعي‌ مابعدالطبيعه‌. حتي‌ رفتارگرايي‌ هم‌ يك‌ مابعدالطبيعه‌ است‌. البته‌ اين‌ سخنان‌ نه‌ بدين‌ معناست‌ كه‌ بگوييم‌ مابعدالطبيعه‌ به‌ صورت‌ نظامي‌ تام‌ و كامل‌ كه‌ اطلاعات‌ جامعي‌ درباره‌ي‌ كل‌ ساختار واقعيت‌ و اموري‌ كه‌ غالباً مايل‌ به‌ شناختن‌ آنها هستيم‌ ارائه‌ مي‌دهد، ممكن‌ است‌ يا حتي‌ ممكن‌ خواهد بود. بلكه‌ تنها بدين‌ معني‌ است‌ كه‌ در كوشش‌ براي‌ اثبات‌ و نقادي‌ قضاياي‌ مورد بحث‌ در مابعدالطبيعه‌ مي‌تواند مورد بررسي‌ قرار گيرد. از طرف‌ ديگر ما هر چه‌ هم‌ طرفدار پروپا قرص‌ مابعدالطبيعه‌ باشيم‌، بدون‌ فلسفه‌ نقادي‌ نمي‌توانيم‌ در مابعدالطبيعه‌ پژوهش‌ كنيم‌ يا حداقل‌ اگر فلسفه‌ نقادي‌ را ناديده‌ بگيريم‌، مطمئناً مابعدالطبيعه‌ي‌ ما بسيار بد خواهد بود. زيرا حتي‌ در مابعدالطبيعه‌ نيز چون‌ مفاهيمي‌ غير از مفاهيم‌ عرف‌ عام‌ و مبادي‌ تصوري‌ علوم‌ چيز ديگري‌ در اختيار نداريم‌، بايد از همانها آغاز كنيم‌ و اگر بناست‌ كه‌ مباني‌ و مبادي‌ درستي‌ در اختيار داشته‌ باشيم‌، بايد اين‌ مفاهيم‌ را به‌ دقت‌ تحليل‌ و بررسي‌ كنيم‌. پس‌ فلسفه‌ انتقادي‌ را هم‌ نمي‌توان‌ تماماً از مابعدالطبيعه‌ جدا كرد. گرچه‌ ممكن‌ است‌ كه‌ يك‌ فيلسوف‌ در تفكر خود بر يكي‌ از اين‌ اجزاء بيش‌ از ديگر اجزاء تأكيد بورزد. 

فرق‌ فلسفه‌ و علوم‌ خاص‌ چيست‌؟
فلسفه‌ با ساير علوم‌ خاص‌ در اين‌ جهات‌ تفاوت‌ دارد: 1- كليت‌ بيشتر آن‌ 2- روش‌ آن‌. فلسفه‌ مفاهيمي‌ را مورد بررسي‌ قرار مي‌دهد كه‌ جزء مبادي‌ همه‌ي‌ علوم‌ است‌، به‌ علاوه‌ي‌ تحقيق‌ درباره‌ي‌ نوعي‌ مسائل‌ خاص‌ كه‌ همگي‌ خارج‌ از حوزه‌ي‌ علوم‌ قرار دارند. علوم‌ و عقل‌ متعارف‌ مفاهيمي‌ را كه‌ نيازمند چنين‌ پژوهش‌ فلسفي‌ هستند مورد استفاده‌ قرار مي‌دهند، ولي‌ مسائل‌ خاصي‌ هم‌ هستند كه‌ در نتيجه‌ كشفيات‌ علمي‌ به‌ وجود آمده‌ يا موضوعيت‌ يافته‌اند و چون‌ علوم‌ قابليت‌ تحقيق‌ تام‌ و كامل‌ درباره‌ آنها را ندارند، فلسفه‌ بايد به‌ آن‌ تحقيق‌ درباره‌ي‌ آن‌ بپردازد، كه‌ از آن‌ جمله‌ مي‌توان‌ از مفهوم‌ «نسبيت‌» نام‌ برد. بعضي‌ از متفكران‌ مثل‌ هربرت‌ اسپنسر فلسفه‌ را تركيبي‌ از نتايج‌ علوم‌ دانسته‌اند، ولي‌ اين‌ رأي‌ امروزه‌ مقبول‌ اهل‌ فلسفه‌ نيست‌. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ اگر بتوان‌ نتايج‌ فلسفي‌ را از طريق‌ تركيب‌ يا تعميم‌ اكتشافات‌ علمي‌ به‌ دست‌ آورد بايد بي‌درنگ‌ به‌ آن‌ مبادرت‌ كرد ولي‌ اينكه‌ آيا چنين‌ چيزي‌ ممكن‌ است‌ يا نه‌، امري‌ است‌ كه‌ تنها در عمل‌ روشن‌ مي‌شود، در عين‌ حال‌ كه‌ فلسفه‌ از اين‌ راه‌ به‌ پيشرفت‌ چنداني‌ نايل‌ نشده‌ است‌. فلسفه‌هاي‌ بزرگ‌ گذشته‌ بخشي‌ مربوط‌ به‌ تحقيق‌ در مفاهيم‌ بنيادي‌ تفكر است‌ و بخش‌ ديگر هم‌ تلاشهايي‌ است‌ براي‌ طرح‌ حقايقي‌ متفاوت‌ با حقايق‌ مورد بحث‌ در علوم‌ و با استفاده‌ از روشهايي‌ متفاوت‌ از روشهاي‌ آنها. اين‌ فلسفه‌ها بيش‌ از آنچه‌ كه‌ در ظاهر به‌ نظر مي‌آيد متأثر از علوم‌ زمان‌ خود بوده‌اند ولي‌ نمي‌توان‌ هيچ‌ يك‌ از آنها را تركيبي‌ از نتايج‌ علوم‌ دانست‌، و حتي‌ فيلسوفان‌ مخالف‌ مابعدالطبيعه‌ هم‌ مثل‌ هيوم‌، بيش‌ از آنكه‌ به‌ نتايج‌ علوم‌ تعلق‌ خاطر داشته‌ باشند، به‌ مبادي‌ و مباني‌ آنها پرداخته‌اند.
تا يك‌ نتيجه‌ يا فرضيه‌ي‌ علمي‌ در حوزه‌ي‌ خاص‌ خودْش‌ اعتبار يافت‌ نبايد ما هم‌ آن‌ را بي‌قيد و شرط‌ يك‌ حقيقت‌ فلسفي‌ بدانيم‌. مثلاً به‌ هيچ‌ عنوان‌ نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ چون‌ زمان‌ فيزيكي‌ غيرقابل‌ انفكاك‌ از مكان‌ است‌، چنان‌ كه‌ امروزه‌ علم‌ فيزيك‌ ادعا مي‌كند، پس‌ تقدم‌ مكان‌ بر زمان‌ يك‌ اصل‌ فلسفي‌ است‌. زيرا ممكن‌ است‌ اين‌ امر نسبت‌ به‌ زمان‌ فيزيكي‌ صادق‌ باشد، آن‌ هم‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ زمان‌ فيزيكي‌ در مكان‌ اندازه‌گيري‌ مي‌شود. ولي‌ اين‌ امر لزوماً درمورد زماني‌ كه‌ به‌ تجربه‌ي‌ ما درمي‌آيد (كه‌ زمان‌ فيزيكي‌ منتزع‌ از آن‌ يا جزئي‌ از آن‌ است‌) صادق‌ نيست‌. علوم‌ ممكن‌ است‌ با استفاده‌ از وهميات‌ روش‌ شناختي‌ يا كاربرد اصطلاحات‌ در معاني‌ غيرمعمول‌ به‌ پيشرفتهايي‌ دست‌ يابند ولي‌ به‌ هر حال‌ فلسفه‌ بايد آنها را تصحيح‌ كند. اصطلاح‌ فلسفه‌ علم‌ معمولاً به‌ آن‌ شاخه‌ي‌ منطق‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ به‌ طريق‌ خاصي‌ به‌ بررسي‌ روشهاي‌ مختلف‌ علوم‌ مي‌پردازد. 

اختلاف‌ روش‌ فلسفه‌ و روش‌ علوم‌ در چيست‌؟
روشهاي‌ فلسفه‌ از بنياد با روشهاي‌ علوم‌ خاص‌ متفاوت‌ است‌. علوم‌ به‌ جزء رياضيات‌ از روش‌ تعميم‌ تجربي‌ استفاده‌ مي‌كنند و اين‌ روشي‌ است‌ كه‌ در فلسفه‌ كاربرد بسيار اندكي‌ دارد. از طرف‌ ديگر كوششهاي‌ بسياري‌ هم‌ كه‌ براي‌ ادغام‌ فلسفه‌ در رياضيات‌ صورت‌ گرفته‌ موفقيت‌آميز نبوده‌ است‌ (به‌ جزء در بخشهاي‌ خاصي‌ از منطق‌ كه‌ موضوعاً به‌ رياضيات‌ نزديكترند تا فلسفه‌). خصوصاً به‌ نظر مي‌رسد براي‌ فلاسفه‌ به‌ عنوان‌ انسان‌، رسيدن‌ به‌ قطعيت‌ و مسلميتي‌ كه‌ در رياضيات‌ وجود دارد ناممكن‌ باشد. تفاوت‌ بين‌ اين‌ دو رشته‌ از مطالعات‌ و تحقيقات‌ را مي‌توان‌ مربوط‌ به‌ علل‌ مختلف‌ دانست‌. نخست‌ اينكه‌ معلوم‌ نيست‌ بتوان‌ معاني‌ اصطلاحات‌ مورد استفاده‌ در فلسفه‌ را به‌ همان‌ وضوح‌ مفاهيم‌ مورد استفاده‌ در رياضيات‌ مشخص‌ كرد، به‌طوري‌ كه‌ در يك‌ استدلال‌ اين‌ اصطلاحات‌ در معرض‌ تغييراتي‌ نامحسوس‌ و ظريف‌ قرار مي‌گيرند و علاوه‌ بر آن‌ اطمينان‌ يافتن‌ از اين‌ امر كه‌ فيلسوفاني‌ كه‌ افكار و نظريات‌ مختلف‌ دارند كلمه‌ واحدي‌ را در معناي‌ واحد استعمال‌ كرده‌ باشند دشوار است‌. ثانياً تنها در حوزه‌ي‌ رياضيات‌ است‌ كه‌ مفاهيمي‌ ساده‌، بنياد يك‌ سلسله‌ي‌ پيچيده‌ و در عين‌ حال‌ دقيق‌ از استنتاجات‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. ثالثاً قضاياي‌ رياضياتِ محض‌ همگي‌ قضاياي‌ شرطي‌ است‌؛ بدين‌ معنا كه‌ نمي‌توانند به‌ ما بگويند وضع‌ در جهان‌ خارج‌ واقعاً به‌ چه‌ صورت‌ است‌. مثلاً نمي‌توانند بگويند در يك‌ مكان‌ مشخص‌ چه‌ تعداد از اشياء خاصي‌ وجود دارد، بلكه‌ تنها مي‌توانند بگويند اگر چنين‌ و چنان‌ باشد چه‌ خواهد شد. مثل‌ اينكه‌ مي‌توانند بگويند اگر در اتاقي‌ 7+5 صندلي‌ وجود داشته‌ باشد، در آن‌ اتاق‌ 12 صندلي‌ وجود خواهد داشت‌. ولي‌ هدف‌ فلسفه‌ آن‌ است‌ كه‌ مستقيماً درباره‌ي‌ واقعيات‌ سخن‌ بگويد؛ يعني‌ بگويد وضع‌ در جهان‌ خارج‌ واقعاً به‌ چه‌ صورتي‌ است‌. به‌ همين‌ دليل‌ نيز تشكيل‌ دادن‌ قياساتي‌ كه‌ تنها از اصول‌ موضوعه‌ يا تعاريف‌ ساخته‌ شده‌ باشند با فلسفه‌ تناسب‌ ندارد حال‌ آنكه‌ در رياضيات‌ امر غالباً به‌ همين‌ صورت‌ است‌. 

بنابراين‌ نمي‌توان‌ بين‌ روشهاي‌ فلسفه‌ و روشهاي‌ ساير علوم‌ به‌ مشابهت‌ تامي‌ دست‌ يافت‌، چنان‌ كه‌ تعريف‌ دقيق‌ روش‌ فلسفه‌ نيز ناممكن‌ است‌، مگر به‌ قيمت‌ محدود كردن‌ نامتناسب‌ و مضحك‌ موضوع‌ آن‌. فلسفه‌ تنها يك‌ روش‌ ندارد، بلكه‌ به‌ تناسب‌ موضوعات‌ داراي‌ روشهاي‌ متفاوت‌ است‌ و تعريف‌
فلسفه‌ بايد حجيت‌ تجربه‌ي‌ مستقيم‌ و بي‌واسطه‌ را نيز بپذيرد، ولي‌ اين‌ ابزار آنقدرها هم‌ كه‌ ممكن‌ است‌ به‌ نظر رسد، كارا نيست‌. طبيعتاً ما نسبت‌ به‌ وجود هيچ‌ ذهني‌ مگر ذهن‌ خودمان‌ تجربه‌ مستقيم‌ نداريم‌. تجربه‌ي‌ مستقيم‌ نيز عقلاً نمي‌تواند وجود مستقل‌ اشياء مادي‌ را كه‌ (كه‌ به‌ نظر مي‌رسد مورد تجربه‌ ما هستند) اثبات‌ كند.
اين‌ روشها نيز قبل‌ از بيان‌ موارد اطلاق‌ و كاربرد آنها، كار درستي‌ نيست‌. بلكه‌ چنين‌ كاري‌ بسيار مخاطره‌آميز است‌. در گذشته‌ نيز غالباً هر چه‌ را كه‌ با روش‌ خاصي‌ قابل‌ بررسي‌ بود از فلسفه‌ خارج‌ مي‌كردند و همين‌ امر منجر به‌ محدود شدن‌ نادرست‌ دامنه‌ي‌ فلسفه‌ مي‌گرديد. فلسفه‌ مستلزم‌ روشهاي‌ بسيار گوناگوني‌ است‌؛ زيرا بايد تمام‌ انواع‌ تجارب‌ انساني‌ را در معرض‌ شرح‌ و تفسير خود قرار دهد. در عين‌ حال‌ روش‌ فلسفه‌ ابداً تجربي‌ محض‌ هم‌ نيست‌، زيرا وظيفه‌ فلسفه‌ آن‌ است‌ كه‌ تا حد ممكن‌ تصويري‌ هماهنگ‌ از تجارب‌ انساني‌ و هر آنچه‌ را كه‌ مي‌توان‌ از واقعيت‌ (علاوه‌ بر واقعيتي‌ به‌ نام‌ تجربه‌) استنتاج‌ كرد، پديد آورد. درمورد نظريه‌ شناخت‌ نيز فلسفه‌ بايد همه‌ي‌ انواع‌ تفكر انساني‌ را به‌ صورت‌ بنيادي‌ و اساسي‌ به‌ نقد بكشد، و هر نوع‌ انديشه‌اي‌ كه‌ در تاملات‌ ممتاز ولي‌ غيرفلسفي‌ ما به‌ صورت‌ بديهي‌ و واضح‌ ظهور مي‌كند، بايد در اين‌ تصوير جايي‌ داشته‌ باشد و تنها به‌ دليل‌ تفاوت‌ داشتن‌ با انديشه‌هاي‌ ديگر به‌ دور افكنده‌ نشود. در اين‌ مورد معيارهاي‌ فيلسوف‌ به‌طور كلي‌ عبارت‌ خواهند بود از: 1- هماهنگي‌ و 2- جامعيت‌؛ او بايد ارائه‌ي‌ تصويري‌ جامع‌ و نظام‌مند از تجربه‌ انساني‌ و جهان‌ را وجهه‌ي‌ همت‌ خويش‌ قرار دهد، تصويري‌ كه‌ در آن‌ توصيف‌ اين‌ امور تا آنجا كه‌ در حوزه‌ي‌ توصيف‌ ممكن‌ است‌ آمده‌ باشد. ولي‌ نبايد چنين‌ چيزي‌ را به‌ قيمت‌ كنار گذاشتن‌ اموري‌ كه‌ ذاتاً معرفت‌ حقيقي‌ يا عقيده‌ درست‌ هستند، به‌ چنگ‌ آورد. اگر فلسفه‌اي‌ ادعايي‌ داشته‌ باشد كه‌ در زندگي‌ عادي‌ و عرفي‌ عقلاً نمي‌توان‌ قبول‌ كرد، به‌ حق‌ مورد اعتراض‌ قرار مي‌گيرد. مثل‌ اينكه‌ بخواهد با استفاده‌ از قواعد منطق‌ اين‌ نتيجه‌ را بگيرد - چنان‌ كه‌ گاهي‌ هم‌ اين‌ طور شده‌- كه‌ جهان‌ مادي‌ اصلاً وجود ندارد و يا اينكه‌ همه‌ عقايد علمي‌ يا اخلاقي‌ ما در واقع‌ نادرستند. 

ادامه دارد ...
|+| نوشته شده توسط درویش در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 فلسفه‌ چيست‌ و چرا ارزش‌ مطالعه‌ و تحصيل‌ دارد؟

 

(ديدگاه‌ ا.سي‌.يونيگ‌)

ريشه‌ واژه‌ فلسفه‌ از كجاست‌؟
تعريف‌ دقيق‌ «فلسفه‌» غير عملي‌ است‌ و كوشش‌ براي‌ چنين‌ كاري‌، لااقل‌ در آغاز، گمراه‌ كننده‌ است‌. ممكن‌ است‌ كسي‌ از سر طعنه‌ آن‌ را به‌ همه‌ چيز و/ يا هيچ‌ چيز، تعريف‌ كند و منظورش‌ آن‌ باشد كه‌ تفاوت‌ فلسفه‌ با علوم‌ خاص‌ در اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ مي‌كوشد تصويري‌ از تفكر انسان‌ به‌طور كلي‌ و حتي‌ از تمام‌ واقعيت‌ تا آنجا كه‌ امكان‌ داشته‌ باشد، ارائه‌ دهد؛ ولي‌ عملاً حقايقي‌ بيش‌ از آنچه‌ علوم‌ خاص‌ در اختيار ما مي‌گذارند، عرضه‌ نمي‌كند، تا آنجا كه‌ به‌ نظر بعضي‌ براي‌ فلسفه‌ ديگر چيزي‌ باقي‌ نمانده‌ است‌. چنين‌ تصويري‌ از مسئله‌ گمراه‌ كننده‌ است‌. ولي‌ در عين‌ حال‌ بايد پذيرفت‌ كه‌ فلسفه‌ تاكنون‌ در اينكه‌ به‌ ادعاهاي‌ بزرگ‌ خويش‌ دست‌ يافته‌ و يا در مقايسه‌ با علوم‌، دانش‌ و معرفتي‌ مقبول‌ و برخوردار از توافق‌ عام‌ حاصل‌ كرده‌ باشد موفق‌ نبوده‌ است‌. اين‌ امر تاحدودي‌ و نه‌ به‌ تمامي‌ مربوط‌ به‌ آن‌ است‌ كه‌ هرجا معرفت‌ مقبول‌ در پاسخ‌ مسئله‌اي‌ به‌ دست‌ آمده‌، آن‌ مسئله‌ تعلق‌ به‌ حوزه‌ي‌ علوم‌ داشته‌ است‌ و نه‌ به‌ فلسفه‌. واژه‌ي‌ فيلسوف‌ از نظر لغوي‌ به‌ معناي‌ دوستدار «حكمت‌» است‌، و اصل‌ آن‌ مربوط‌ به‌ جواب‌ معروف‌ فيثاغورث‌ به‌ كسي‌ است‌ كه‌ او را «حكيم‌» ناميد. وي‌ در پاسخ‌ آن‌ شخص‌ گفت‌ كه‌ حكيم‌ بودن‌ او تنها به‌ اين‌ است‌ كه‌ مي‌داند كه‌ چيزي‌ نمي‌داند، و بنابراين‌ نبايد حكيم‌ بلكه‌ دوستدار حكمت‌ ناميده‌ شود. واژه‌ي‌ «حكمت‌» در اينجا محدود و منحصر به‌ هيچ‌ نوع‌ خاصي‌ از تفكر نيست‌، و فلسفه‌ معمولاً شامل‌ آنچه‌ امروز «علوم‌» مي‌ناميم‌ نيز مي‌شود. اين‌ نحوه‌ از كاربرد واژه‌ي‌ فلسفه‌ هنوز هم‌ در عباراتي‌ مثل‌ «كرسي‌ فلسفه‌ي‌ طبيعي‌» باقي‌ است‌. 

به‌ تدريج‌ كه‌ مقداري‌ اطلاعات‌ و آگاهيهاي‌ تخصصي‌ در زمينه‌ خاصي‌ فراهم‌ مي‌شد، تحقيق‌ و مطالعه‌ در آن‌ زمينه‌ از فلسفه‌ جدا شده‌ رشته‌ي‌ مستقلي‌ از علم‌ را تشكيل‌ مي‌داد. آخرين‌ رشته‌هاي‌ اين‌ علوم‌ روان‌ شناسي‌ و جامعه‌ شناسي‌ بودند. بدين‌گونه‌ قلمرو فلسفه‌ با پيشرفت‌ معرفتهاي‌ علمي‌ روبه‌ محدود شدن‌ گذاشته‌ است‌. ما ديگر مسائلي‌ را كه‌ مي‌توان‌ به‌ آنها از طريق‌ تجربه‌ پاسخ‌ داد مسئله‌ فلسفي‌ نمي‌دانيم‌. ولي‌ اين‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ فلسفه‌ سرانجام‌ به‌ هيچ‌ منتهي‌ خواهد شد. مبادي‌ علوم‌ و تصوير كلي‌ تجربه‌ي‌ انساني‌ و واقعيت‌ تا آنجا كه‌ ما مي‌توانيم‌ به‌ عقايد موجهي‌ در باب‌ آنها دست‌ پيدا كنيم‌، در قلمرو فلسفه‌ باقي‌ مي‌مانند، زيرا اين‌ مسائل‌ ماهيتاً و طبيعتاً با روشهاي‌ هيچ‌ يك‌ از علوم‌ خاص‌ قابل‌ پي‌جويي‌ و تحقيق‌ نيستند. گرچه‌ اين‌ نكته‌ كه‌ فلاسفه‌ تاكنون‌ درباره‌ي‌ مسائل‌ فوق‌ به‌ يك‌ توافق‌ كلي‌ دست‌ نيافته‌اند تاحدودي‌ ايجاد بدبيني‌ مي‌كند ولي‌ نمي‌توان‌ از آن‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ هر جا نتيجه‌اي‌ قطعي‌ و مورد قبول‌ عام‌ به‌ دست‌ نيامده‌، كوشش‌ و پژوهش‌ در آن‌ زمينه‌ بيهوده‌ بوده‌ است‌. ممكن‌ است‌ دو فيلسوف‌ كه‌ با يكديگر توافق‌ ندارند، هر دو آثاري‌ با ارزش‌ بيافرينند و در عين‌ حال‌ كاملاً از خطا و اشتباه‌ آزاد و رها نباشند، ولي‌ آراي‌ معارض‌ آن‌ دو مكمّل‌ يكديگر باشد. از اين‌ واقعيت‌ كه‌ وجود هر يك‌ از فلاسفه‌ براي‌ تكميل‌ كار فيلسوفان‌ ديگر ضروري‌ است‌ نتيجه‌ مي‌شود كه‌ فلسفه‌ورزي‌ تنها يك‌ امر فردي‌ و شخصي‌ نيست‌ بلكه‌ يك‌ فرآيند جمعي‌ است‌. يكي‌ از موارد تقسيم‌ مفيد كار، تأكيدي‌ است‌ كه‌ افراد مختلف‌ از زواياي‌ مختلف‌ بر مسئله‌ي‌ واحد دارند. قسمت‌ زيادي‌ از مسائل‌ فلسفي‌ مربوط‌ به‌ نحوه‌ي‌ علم‌ ما به‌ اشياء و امور است‌ نه‌ مربوط‌ به‌ خود اشياء و امور، و اين‌ هم‌ دليل‌ ديگري‌ است‌ بر اينكه‌ چرا فلسفه‌ فاقد محتوا به‌ نظر مي‌رسد. ولي‌ مباحثي‌ مثل‌ معيارهاي‌ نهايي‌ حقيقت‌ ممكن‌ است‌ به‌ هنگام‌ كاربردشان‌، مآلاً در تعيين‌ قضايايي‌ كه‌ ما در عمل‌ آنها را صادق‌ مي‌دانيم‌، تأثير بگذارند. بحثهاي‌ فلسفي‌ درباره‌ي‌ نظريه‌ي‌ شناخت‌ به‌طور غيرمستقيم‌ تأثيرات‌ مهمي‌ در علوم‌ داشته‌اند. 

فايده‌ فلسفه‌ چيست‌؟
پرسشي‌ كه‌ بسياري‌ از مردم‌ هنگام‌ برخورد با مسئله‌ (يعني‌ فلسفه‌) مي‌پرسند اين‌ است‌ كه‌ فايده‌ فلسفه‌ چيست‌؟ نمي‌توان‌ انتظار داشت‌ كه‌ فلسفه‌ مستقيماً به‌ تحصيل‌ ثروت‌ مادي‌ كمك‌ كند. ولي‌ اگر ما فرض‌ را بر اين‌ نگذاريم‌ كه‌ ثروت‌ مادي‌ تنها چيز ارزشمند است‌، ناتواني‌ فلسفه‌ در توليد مستقيم‌ ثروت‌ مادي‌ به‌ معناي‌ اينكه‌ فلسفه‌ هيچ‌ ارزش‌ عملي‌ ندارد، نيست‌. ثروت‌ مادي‌ في‌نفسه‌ ارزشي‌ ندارد -مثلاً يك‌ دسته‌ كاغذ كه‌ آن‌ را اسكناس‌ مي‌ناميم‌ في‌نفسه‌ خوب‌ و خير نيست‌- بلكه‌ از آن‌ جهت‌ خوب‌ است‌ كه‌ وسيله‌ ايجاد خوشحالي‌ و شادكامي‌ است‌. ترديد نيست‌ كه‌ يكي‌ از مهم‌ترين‌ سرچشمه‌هاي‌ نشاط‌ و شادكامي‌ براي‌ كساني‌ كه‌ بتواند از آن‌ بهره‌مند شوند، جستجوي‌ حقيقت‌ و تفكر و تأمل‌ درباره‌ي‌ واقعيت‌ است‌، و اين‌ همان‌ هدف‌ فيلسوف‌ است‌. به‌ علاوه‌ آنان‌ كه‌ به‌ خاطر علاقه‌ به‌ يك‌ نظريه‌ خاص‌ همه‌ي‌ لذتها را يكسان‌ ارزيابي‌ نمي‌كنند و كساني‌ كه‌ علي‌الاصول‌ چنان‌ لذتي‌ را تجربه‌ كرده‌اند، آن‌ را لذتي‌ برتر و بالاتر از همه‌ي‌ انواع‌ لذتها مي‌شمارند. از آنجا كه‌ تقريباً همه‌ محصولات‌ صنعتي‌ به‌ جزء آنها كه‌ مربوط‌ به‌ رفع‌ نيازهاي‌ ضروري‌ هستند، فقط‌ منابع‌ ايجاد راحتي‌ و لذت‌ مي‌باشند، فلسفه‌ از جهت‌ فايده‌ بخشي‌ مي‌تواند با بسياري‌ از صنايع‌ رقابت‌ كند؛ خصوصاً زماني‌ كه‌ مي‌بينيم‌ عده‌ي‌ كمي‌ به‌ صورت‌ تمام‌ وقت‌ به‌ پژوهش‌ فلسفي‌ اشتغال‌ دارند شايسته‌ نيست‌ از صرف‌ شدن‌ بخش‌ كمي‌ از استعدادهاي‌ آدمي‌ براي‌ آن‌ دريغ‌ ورزيم‌، حتي‌ اگر آن‌ را فقط‌ منبعي‌ براي‌ ايجاد نوعي‌ خاص‌ از لذت‌ بي‌ضرر كه‌ ارزش‌ في‌نفسه‌ دارد (نه‌ فقط‌ براي‌ خود فلاسفه‌ بلكه‌ براي‌ آنها كه‌ از ايشان‌ تعليم‌ مي‌يابند و اثر مي‌پذيرند) بدانيم‌. 

ولي‌ اين‌ تمامي‌ آنچه‌ كه‌ در حمايت‌ از فلسفه‌ مي‌توان‌ گفت‌ نيست‌. زيرا غير از هر ارزشي‌ كه‌ بر فلسفه‌ به‌طور في‌نفسه‌ مترتب‌ است‌ و ما فعلاً از آن‌ صرف‌نظر مي‌كنيم‌، فلسفه‌ هميشه‌ غيرمستقيم‌ تأثير بسيار مهمي‌ بر زندگي‌ كساني‌ كه‌ حتي‌ چيزي‌ درباره‌ي‌ آن‌ نمي‌دانسته‌اند داشته‌ و از طريق‌ خطابه‌ها، ادبيات‌، روزنامه‌ها و سنت‌ شفاهي‌ به‌ پالودن‌ فكر اجتماع‌ كمك‌ نموده‌ و بر جهان‌بيني‌ افراد مؤثر واقع‌ شده‌ است‌. آنچه‌ امروز به‌ نام‌ دين‌ مسيحيت‌ شناخته‌ مي‌شود، تاحدود زيادي‌ تحت‌ تأثير فلسفه‌ تكوين‌ يافته‌ است‌. ما در بخشي‌ از افكار و عقايد كه‌ نفش‌ مؤثري‌ در تفكر عمومي‌ آن‌
تا يك‌ نتيجه‌ يا فرضيه‌ي‌ علمي‌ در حوزه‌ي‌ خاص‌ خودْش‌ اعتبار يافت‌ نبايد ما هم‌ آن‌ را بي‌قيد و شرط‌ يك‌ حقيقت‌ فلسفي‌ بدانيم‌. مثلاً به‌ هيچ‌ عنوان‌ نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ چون‌ زمان‌ فيزيكي‌ غيرقابل‌ انفكاك‌ از مكان‌ است‌، چنان‌ كه‌ امروزه‌ علم‌ فيزيك‌ ادعا مي‌كند، پس‌ تقدم‌ مكان‌ بر زمان‌ يك‌ اصل‌ فلسفي‌ است‌. زيرا ممكن‌ است‌ اين‌ امر نسبت‌ به‌ زمان‌ فيزيكي‌ صادق‌ باشد، آن‌ هم‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ زمان‌ فيزيكي‌ در مكان‌ اندازه‌گيري‌ مي‌شود.
هم‌ در سطحي‌ وسيع‌ داشته‌اند، مرهون‌ فيلسوفانيم‌. عقايدي‌ مثل‌ اينكه‌ با انسانها نبايد همچون‌ ابزار و وسيله‌ رفتار كرد و يا اينكه‌ حكومت‌ بايد مبتني‌ بر رضايت‌ حكومت‌ شوندگان‌ باشد. 

اين‌ تأثير خصوصاً در حوزه‌ي‌ سياست‌ مهم‌ بوده‌ است‌. براي‌ مثال‌ قانون‌ اساسي‌ آمريكا تاحدود زيادي‌ يكي‌ از موارد اعمال‌ و پياده‌ نمودن‌ انديشه‌هاي‌ يك‌ فيلسوف‌ يعني‌ جان‌ لاك‌ است‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ در آن‌ رئيس‌ جمهور جاي‌ پادشاه‌ موروثي‌ را گرفته‌ است‌، چنان‌ كه‌ بر سر سهم‌ و تأثير افكار روسو در انقلاب‌ 1789 فرانسه‌، اتفاق‌ نظر وجود دارد. البته‌ بي‌ترديد فلسفه‌ گاهي‌ بر سياست‌ تأثير سوء مي‌گذارد: فيلسوفان‌ قرن‌ نوزدهم‌ آلمان‌ بخشي‌ از گناه‌ پيدايش‌ ناسيوناليسم‌ افراطي‌ در آلمان‌ را كه‌ سرانجام‌ چنان‌ صورت‌ انحرافي‌ يافت‌ به‌ دوش‌ مي‌كشند، هر چند نسبت‌ به‌ آنچه‌ سرزنش‌ شده‌اند اغلب‌ اغراق‌ شده‌ و تعيين‌ دقيق‌ حد و مرز مسئله‌ به‌ دليل‌ پيچيدگي‌ و غموض‌ آن‌ دشوار است‌. ولي‌ اگر فلسفه‌ي‌ بد تأثير بدي‌ بر سياست‌ بجا مي‌گذارد، فلسفه‌ خوب‌ نيز داراي‌ آثار خوب‌ است‌. ما به‌ هيچ‌ روي‌ نمي‌توانيم‌ از تأثير فلسفه‌ بر سياست‌ پيش‌گيري‌ كنيم‌، پس‌ بايد كاملاً متوجه‌ اين‌ امر باشيم‌ كه‌ چه‌ مفاهيم‌ فلسفي‌ مي‌توانند بر سياست‌ تأثير مثبت‌ به‌ جا گذارند و نه‌ منفي‌. دنيا چقدر كمتر دچار زحمت‌ مي‌شد اگر آلمانيها به‌ جاي‌ فلسفه‌ي‌ نازيسم‌ تحت‌تأثير فلسفه‌اي‌ بهتر بودند. 

با توجه‌ به‌ آنچه‌ گذشت‌ اكنون‌ بايد اين‌ عقيده‌ را كه‌ فلسفه‌ حتي‌ به‌ اندازه‌ي‌ ثروتهاي‌ مادي‌ داراي‌ ارزش‌ نيست‌ به‌ كناري‌ نهاد. يك‌ فلسفه‌ي‌ خوب‌ به‌ جاي‌ فلسفه‌ي‌ بد از طريق‌ تأثيرگذاري‌ بر سياست‌ مي‌تواند ما را حتي‌ در اينكه‌ ثروتمندتر بشويم‌ نيز كمك‌ كند. به‌ علاوه‌، پيشرفت‌ روزافزون‌ علم‌ و نتايج‌ و منافع‌ عملي‌ آن‌ مربوط‌ به‌ زمينه‌ي‌ فلسفي‌ آن‌ است‌. حتي‌ اين‌ مطلب‌ (كه‌ بي‌شك‌ مبالغه‌آميز است‌) گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ تمامي‌ پيشرفت‌ تمدن‌ مربوط‌ به‌ تحولي‌ است‌ كه‌ در مفهوم‌ عليت‌ پيدا شده‌؛ يعني‌ تحول‌ از مفهوم‌ جادويي‌ و خرافاتي‌ آن‌ به‌ مفهوم‌ علمي‌اش‌، و مفهوم‌ عليت‌ بدون‌ ترديد يكي‌ از مسائل‌ فلسفه‌ است‌. خود جهان‌بيني‌ علمي‌، نيز يك‌ فلسفه‌ است‌ و فلاسفه‌ تاحد زيادي‌ در تكوّن‌ آن‌ نقش‌ داشته‌اند. 

اما اگر فلسفه‌ را عمدتاً وسيله‌اي‌ كه‌ به‌طور غيرمستقيم‌ براي‌ ايجاد ثروت‌ مادي‌ به‌ كار مي‌رود در نظر آوريم‌، ديدگاه‌ مناسبي‌ درباره‌ي‌ آن‌ انتخاب‌ نكرده‌ايم‌. نقش‌ اساسي‌ فلسفه‌ عبارت‌ از ايجاد زمينه‌ فكري‌ و عقلي‌ براي‌ مظاهر خارجي‌ و محسوس‌ يك‌ تمدن‌ و ديدگاههاي‌ خاص‌ آن‌ است‌. گاه‌ درباره‌ي‌ نقش‌ فلسفه‌ ادعاهاي‌ بزرگ‌تري‌ هم‌ شده‌ است‌. وايتهد يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ متفكران‌ ستايش‌ برانگيز در عصر حاضر، دستاوردهاي‌ فلسفه‌ را ايجاد بصيرت‌، دورانديشي‌، ادراكي‌ از ارزش‌ حيات‌ و به‌طور خلاصه‌ چنان‌ احساسي‌ از عظمت‌ كه‌ همه‌ تلاش‌ بشر در راه‌ تمدن‌ را روح‌ بخشيده‌، حيات‌ مي‌دهد، (1) مي‌داند. وي‌ مي‌افزايد هنگامي‌ كه‌ يك‌ تمدن‌ به‌ پايان‌ راه‌ خويش‌ مي‌رسد، فقدان‌ يك‌ فلسفه‌ي‌ وحدت‌بخش‌ و متوازن‌ كننده‌ كه‌ در سراسر جامعه‌ گسترش‌ يافته‌ باشد متضمن‌ فساد، زوال‌ و تباهي‌ تلاشها و كوششهاست‌. براي‌ او فلسفه‌ از آن‌ جهت‌ اهميت‌ دارد كه‌ كوششي‌ است‌ براي‌ توضيح‌ باورهاي‌ بنياديني‌ كه‌ جهت‌گيري‌ اساسي‌ هسته‌ي‌ اصلي‌ شخصيت‌ هر فرد را معلوم‌ مي‌كند. 

به‌ هر حال‌ اين‌ نكته‌ مسلم‌ است‌ كه‌ خصلت‌ اساسي‌ يك‌ تمدن‌ تاحدود زياد مربوط‌ به‌ ديدگاه‌ كلي‌ آن‌ درباره‌ي‌ حيات‌ و واقعيت‌ است‌. اين‌ امر تا عصر اخير براي‌ بسياري‌ از مردم‌ به‌ وسيله‌ تعاليم‌ ديني‌ فراهم‌ مي‌شد ولي‌ ديدگاههاي‌ ديني‌ خود تا حد زيادي‌ تحت‌ تأثير تفكر فلسفي‌ بوده‌اند. به‌ علاوه‌ تجربه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ عقايد مذهبي‌ نيز مادامي‌ كه‌ به‌ وسيله‌ عقل‌ مورد مداقه‌ و بازنگري‌ قرار نگيرد، به‌ خرافات‌ منتهي‌ مي‌شوند. كساني‌ هم‌ كه‌ هر نوع‌ عقيده‌ مذهبي‌ را مردود مي‌شمارند بايد خود ديدگاهي‌ جديد (اگر بتوانند) ارائه‌ كنند تا جانشين‌ باور مذهبي‌ شود، و اشتغال‌ به‌ چنين‌ كاري‌ خود عيناً اشتغال‌ به‌ فلسفه‌ است‌. 

علم‌ نمي‌تواند جانشين‌ فلسفه‌ شود ولي‌ مي‌تواند مسائل‌ فلسفي‌ را مطرح‌ كند. زيرا ظاهراً خود علم‌ نمي‌تواند به‌ ما بگويد واقعياتي‌ كه‌ با آنها سروكار دارد در طرح‌ كلي‌ اشياء و امور چه‌ جايي‌ دارند، يا حتي‌ با ذهن‌ كسي‌ كه‌ آنها را مشاهده‌ مي‌كند چگونه‌ ارتباط‌ مي‌يابند. علم‌ نمي‌تواند حتي‌ وجود جهان‌ مادي‌ را اثبات‌ كند (هرچند آن‌ را مفروض‌ مي‌گيرد) يا صحت‌ استعمال‌ اصول‌ استقراء را براي‌ پيش‌بيني‌ آنچه‌ كه‌ در آينده‌ واقع‌ خواهد شد يا به‌ هر حال‌ براي‌ عبور از مرز آنچه‌ كه‌ به‌ مشاهده‌ درآمده‌، به‌ اثبات‌ برساند. هيچ‌ آزمايشگاه‌ علمي‌ نمي‌تواند بگويد كه‌ انسان‌ به‌ چه‌ معنا داراي‌ روح‌ است‌، آيا جهان‌ غايتي‌ دارد يا نه‌، آيا انسان‌ مختار است‌ يا نه‌ و اگر هست‌ به‌ چه‌ معنا، و مانند آن‌. من‌ نمي‌گويم‌ كه‌ فلسفه‌ مي‌تواند اين‌ مسائل‌ را حل‌ كند ولي‌ اگر فلسفه‌ نمي‌تواند اين‌ مسائل‌ را حل‌ كند، هيچ‌ چيز ديگر هم‌ نمي‌تواند چنين‌ كاري‌ انجام‌ دهد، ولي‌ ارزش‌ فلسفه‌ لااقل‌ در اين‌ است‌ كه‌ درباره‌ قابل‌ حل‌ بودن‌ يا نبودن‌ اين‌ مسائل‌ به‌ پژوهش‌ مي‌پردازد . علم‌، چنان‌ كه‌ خواهيم‌ ديد هميشه‌ مفاهيمي‌ را مفروض‌ مي‌گيرد كه‌ آن‌ مفاهيم‌ خود متعلق‌ به‌ حوزه‌ي‌ فلسفه‌اند. ما همان‌ طور كه‌ نمي‌توانيم‌ هيچ‌ پژوهش‌ علمي‌ را بدون‌ داشتن‌ پاسخهايي‌ ضمني‌ براي‌ بعضي‌ مسائل‌ فلسفي‌ آغاز كنيم‌، مطمئناً نمي‌توانيم‌ استفاده‌ ذهني‌ مناسب‌ از آن‌ علم‌ براي‌ پيشرفت‌ فكري‌ خود بنماييم‌، بدون‌ آنكه‌ كم‌ و بيش‌ جهان‌بيني‌ منسجمي‌ را در اختيار داشته‌ باشيم‌. اگر دانشمندان‌ علوم‌ جديد فرضيات‌ خاصي‌ را از فيلسوفان‌ بزرگ‌ وام‌ نگرفته‌ بودند، فرضياتي‌ كه‌ كل‌ روش‌ خود را بر آنها استوار كرده‌اند، پيشرفتهاي‌ علوم‌ جديد هرگز حاصل‌ نمي‌شد. برداشت‌ مكانيستي‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ به‌ عنوان‌ وجه‌ مشخصه‌ علم‌ جديد كه‌ در طي‌ سه‌ قرن‌ اخير پيدا شده‌، عمدتاً ناشي‌ از تعاليم‌ فيلسوفي‌ به‌ نام‌ دكارت‌ است‌. اين‌ ديدگاه‌ مكانيستي‌ كه‌ به‌ چنان‌ نتايج‌ حيرت‌انگيزي‌ منجر شده‌ بايد تاحدودي‌ به‌ واقعيت‌ نزديك‌ باشد ولي‌ بخشي‌ از آن‌ نيز فرو ريخته‌، و احتمالاً دانشمندان‌ بايد چشم‌ به‌ راه‌ كمك‌ فيلسوف‌ براي‌ ايجاد يك‌ ديدگاه‌ تازه‌ به‌ جاي‌ آن‌ باشند. 

خدمت‌ بسيار ارزشمند ديگر فلسفه‌ (در زمان‌ ما خصوصاً «فلسفه‌ي‌ نقادي‌») مربوط‌ به‌ ايجاد ملكه‌اي‌ براي‌ كوشش‌ درمورد قضاوتي‌ بي‌طرفانه‌ و همه‌سويه‌ است‌ و ديگر مربوط‌ به‌ اينكه‌ در هر برهان‌ دليل‌ كدام‌ است‌ و چه‌ قسم‌ دليلي‌ بايد مورد كاوش‌ و پي‌جويي‌ قرار گيرد. اين‌ خدمت‌ براي‌ پيش‌گيري‌ از جانبداريهاي‌ احساساتي‌ و نتيجه‌گيريهاي‌ عجولانه‌ اهميت‌ دارد و خصوصاً در مجادلات‌ سياسي‌ كه‌ به‌ ويژه‌ فاقد بي‌طرفي‌ هستند، مورد نياز است‌. در مسائل‌ سياسي‌ اگر طرفين‌ جدال‌ با روح‌ فلسفي‌ گفتگو كنند، به‌ احتمال‌ زياد بينشان‌ جنگ‌ و مخاصمه‌اي‌ درنخواهد گرفت‌. موفقيت‌ دموكراسي‌ تاحدود زيادي‌ وابسته‌ به‌ قدرت‌ شهروندان‌ در بازشناسيِ استدلالهاي‌ درست‌ از نادرست‌ و گمراه‌ نشدن‌ با التباسها و ابهامها است‌. فلسفه‌ انتقادي‌ نمونه‌ي‌ ممتاز تفكر خوب‌ را به‌ دست‌ مي‌دهد و فرد را در رفع‌ ابهامها و آشفتگيها ياري‌ و آموزش‌ مي‌دهد. شايد به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ وايتهد در همان‌ صفحاتي‌ كه‌ قبلاً نقل‌ شد مي‌گويد
فلسفه‌ تنها يك‌ روش‌ ندارد، بلكه‌ به‌ تناسب‌ موضوعات‌ داراي‌ روشهاي‌ متفاوت‌ است‌ و تعريف‌ اين‌ روشها نيز قبل‌ از بيان‌ موارد اطلاق‌ و كاربرد آنها، كار درستي‌ نيست‌. بلكه‌ چنين‌ كاري‌ بسيار مخاطره‌آميز است‌. در گذشته‌ نيز غالباً هر چه‌ را كه‌ با روش‌ خاصي‌ قابل‌ بررسي‌ بود از فلسفه‌ خارج‌ مي‌كردند و همين‌ امر منجر به‌ محدود شدن‌ نادرست‌ دامنه‌ي‌ فلسفه‌ مي‌گرديد. فلسفه‌ مستلزم‌ روشهاي‌ بسيار گوناگوني‌ است‌؛ زيرا بايد تمام‌ انواع‌ تجارب‌ انساني‌ را در معرض‌ شرح‌ و تفسير خود قرار دهد. در عين‌ حال‌ روش‌ فلسفه‌ ابداً تجربي‌ محض‌ هم‌ نيست‌، زيرا وظيفه‌ فلسفه‌ آن‌ است‌ كه‌ تا حد ممكن‌ تصويري‌ هماهنگ‌ از تجارب‌ انساني‌ و هر آنچه‌ را كه‌ مي‌توان‌ از واقعيت‌ (علاوه‌ بر واقعيتي‌ به‌ نام‌ تجربه‌) استنتاج‌ كرد، پديد آورد.

كه‌ جامعه‌ دموكراتيك‌ موفق‌ بدون‌ وجود تعليم‌ و تربيت‌ عمومي‌ كه‌ ديدگاهي‌ فلسفي‌ به‌ فرد اعطا كند وجود ندارد. 

در حالي‌ كه‌ بايد از اين‌ فرض‌ اجتناب‌ كرد كه‌ آدميان‌ موافق‌ فلسفه‌اي‌ كه‌ به‌ آن‌ عقيده‌ دارند، زندگي‌ مي‌كنند، و در حالي‌ كه‌ بايد قسمت‌ اعظم‌ خلافكاريهاي‌ انسانها را نه‌ ناشي‌ از جهل‌ يا اشتباه‌ محض‌ بلكه‌ ناشي‌ از اين‌ دانست‌ كه‌ آنها نمي‌خواهند برمبناي‌ آرمانها و ايده‌آلها زندگي‌ كنند، اين‌ نكته‌ را نيز نمي‌توان‌ رد كرد كه‌ عقايد كلي‌ درباره‌ي‌ طبيعت‌ و جهان‌ و ارزشها سهم‌ و تأثير بسيار مهمي‌ در پيشرفت‌ يا انحطاط‌ انسان‌ دارند. مطمئناً بخشهايي‌ از فلسفه‌ آثار عملي‌ بيشتري‌ دارند ولي‌ نبايد تصور كرد كه‌ چون‌ بعضي‌ پژوهشها و مطالعات‌، آثار عملي‌ آشكاري‌ ندارند، پس‌ هيچ‌ ارزش‌ عملي‌ ديگري‌ هم‌ بر آنها مترتب‌ نيست‌. به‌ گزارش‌ تاريخ‌ دانشمندي‌ كه‌ با تحقير ديدگاههاي‌ عملگرا به‌ خود مي‌باليد، درباره‌ي‌ پژوهشي‌ نظري‌ چنين‌ گفت‌: مهم‌ترين‌ امتياز اين‌ پژوهش‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچ‌ كاربرد عملي‌ براي‌ هيچ‌ كس‌ ندارد. با اين‌ وصف‌ همان‌ پژوهش‌ منجر به‌ كشف‌ الكتريسته‌ شد. آن‌ بخش‌ از مطالعات‌ فلسفي‌ كه‌ ظاهراً كاربرد عملي‌ ندارد و بحثهايي‌ كاملاً دانشگاهي‌ است‌، ممكن‌ است‌ مآلاً همه‌گونه‌ تأثير بر جهان‌بيني‌ ما داشته‌ باشد و در نهايت‌ بر اخلاق‌ و مذهب‌ مؤثر واقع‌ شود. زيرا بخشهاي‌ مختلف‌ فلسفه‌ و بخشهاي‌ مختلف‌ جهان‌بيني‌ ما به‌ يكديگر وابسته‌اند. اين‌ امر لااقل‌ در يك‌ فلسفه‌ خوب‌ هدف‌ به‌ شمار مي‌رود، هرچند هدفي‌ است‌ كه‌ هميشه‌ حاضر نمي‌شود. به‌ اين‌ ترتيب‌ مفاهيمي‌ كه‌ ظاهراً با علايق‌ و مصالح‌ عملي‌ فاصله‌ بسيار دارند، ممكن‌ است‌ بالضرورة‌ بر علايق‌ و مصالح‌ ديگري‌ كه‌ ربط‌ وثيق‌ با زندگي‌ روزمره‌ دارند، تأثير بگذارند.
بنابراين‌ فلسفه‌ از اين‌ پرسش‌ كه‌ فايده‌ي‌ عملي‌ آن‌ چيست‌ هراسي‌ ندارد. با اين‌ وصف‌ من‌ ابداً ديدگاهي‌ يكسره‌ پراگماتيستي‌ درباره‌ فلسفه‌ را نيز قبول‌ ندارم‌. ارزش‌ فلسفه‌ تنها براي‌ آثار غيرمستقيم‌ عملي‌ آن‌ نيست‌، بلكه‌ ارزش‌ فلسفه‌ مربوط‌ به‌ خود آن‌ است‌؛ بهترين‌ راه‌ تضمين‌ همين‌ آثار عملي‌ نيز آن‌ است‌ كه‌ به‌ خاطر خود فلسفه‌ به‌ فلسفه‌ بپردازيم‌. براي‌ دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ بايد بي‌طرفانه‌ به‌ جستجوي‌ آن‌ پرداخت‌. هرچند ممكن‌ است‌ پس‌ از آنكه‌ به‌ حقيقت‌ دست‌ يافتيم‌ از آثار مفيد عملي‌ آن‌ هم‌ بهره‌مند شويم‌، ولي‌ اگر براي‌ دستيابي‌ به‌ اين‌ آثار عملي‌ عجله‌ كنيم‌، ممكن‌ است‌ به‌ آنچه‌ واقعاً حقيقي‌ است‌ نرسيم‌. مطمئناً آثار عملي‌ فلسفه‌ را نمي‌توان‌ معيار حقيقي‌ بودن‌ آن‌ قرار داد. عقايد از آن‌ جهت‌ كه‌ حقيقت‌ دارند مفيدند نه‌ چون‌ مفيدند حقيقت‌ دارند. 

ادامه دارد .

|+| نوشته شده توسط درویش در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  |
 مختصری از زندگی نامه ی صادق هدایت
صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

|+| نوشته شده توسط درویش در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 بردگان کفر

به حکم  عاشقی  ما را  شکستند

به جرم بی کسی بر چوخه بستند

من   بیچاره    را     کافر    شمردند

نمی دیدند که خود شیطان پرستند

تمام     راه    را     پیموده     دیدند

نفهمیدند  چنین  بی پا  و   دستند

زدند    لاف   دل   و    حرف   نجابت

ولی  بر   مسند  ظلمت   نشستند

رفیق   گله   و    با    گرگ     همراه

عجب  صدچهره  و  مغرور و   پستند

کمر   بستند   به   اعدام     حقیقت

حقیقت تلخ  بود  زان رو   گسستند

در این اندیشه ام   این  قوم وحشی

چرا    قلاده    بر    گردن     نبستند

اگر     چه     در    میان     مردمانند

ولی حیوان و از آن پست تر  هستند

بباید    کرد    فکر     چاره     درویش

که  اینان  از  دروغ  و  خدعه  مستند

حسین قوامی ( درویش )

|+| نوشته شده توسط درویش در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 
 
بالا